دانلود فیلم مصاحبه با سردار رمضان عامل گوشه نشین
ایرانی مزدور!
ایرانی مزدوز!
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم.
بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها
می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز
ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب. وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه
کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو
یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم
و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه
مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط
چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح
باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری
می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این
قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟»
پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم
گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟» رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و
سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو
سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک
ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن
پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها
خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا
آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند
دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست
هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان
روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش
نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا
خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که
به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو
مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به
جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله
گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد.
مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز
موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم.
این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان
فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟
جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من
را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات
تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و
نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان
مرا از اینجا نجات دهید!»
زندگینامه شهید محمد علی پلیان

ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن - ﻓﺮزﻧﺪﻏﻼﻣﺤﺴﻴﻦ - در اول دى ﻣﺎه ﺳﺎل 1342 در ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن ﻣـﺸﻬﺪ ﭼـﺸﻢ ﺑـﻪ
ﺟﻬﺎن ﮔﺸﻮد. ﭘﺪرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در ﺷﺐ ﻣﺒﻌﺚ ﺣﻀﺮت رﺳﻮل(ص) ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ. ﻫﻤﻪ اﻗﻮام ﻣـﻰﮔﻔﺘﻨـﺪ:
ﺑﺮوﻳﺪ و ﺗﻤﺎم ﺷﻬﺮ را ﭼﺮاﻏﺎﻧﻰ ﻛﻨﻴﺪ.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻧﻘﻞ ﻣﻰﻛﻨﺪ: ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً 20 روز از ﺗﻮﻟّﺪ اﻳﺸﺎن ﻣﻰﮔﺬﺷـﺖ ﻛـﻪ ﻣـﻦ او را در ﺑﻐـﻞ داﺷـﺘﻢ و در
ﻳﻜﻰ از راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎﺑﻮدم ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﺷﻠﻮغ ﺷﺪ. در ﻫﻤﺎن زﻣﺎن اﻣﺎم ﺧﻤﻴﻨﻰ را دﺳﺘﮕﻴﺮ ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﻪ
اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ: ﭼﺮا ﻛﺴﻰ ﺑﺮاى ﺷﻤﺎ ﻛﺎرى ﻧﻤﻰﻛﻨﺪ؟ اﻣﺎم ﻓﺮﻣﻮده ﺑﻮدﻧـﺪ: ﺳـﺮﺑﺎزان ﻣـﻦ در ﮔﻬـﻮاره
ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻫﻤﺎن ﻃﻮر ﻫﻢﺷﺪ و او در راه ﺧﺪا و اﻣﺎم ﺷﻬﻴﺪ ﮔﺮدﻳﺪ.
ﻛﻮدﻛﻰ ﻓﻌﺎل ﺑﻮد. دورهى اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﺳﺎل 1348 آﻏﺎز ﻛﺮد. در ﺟﺒﻬﻪ درﺳﺶ را اداﻣﻪ داد. زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ
ﭘﺪرش در ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮاى او ﺧﻮراﻛﻰ ﻣﻰﺑﺮد، ﺑﺴﻴﺎر ﻧﺎراﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪ.
اﻳﺸﺎن ﺑﺎ ﻧﻮهﻫﺎى آﻗﺎى ﺳﺒﺰوارى و ﺧﺎﻣﻨﻪاى ﻓﻮﺗﺒﺎل ﺑﺎزى ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ. ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ارﺗﺒـﺎط ﻧﺪاﺷـﺖ.
ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺑﺎ اﻳﻤﺎن و ﺑﺎ ﺗﻘﻮا راﺑﻄﻪ داﺷﺖ و ﺑﺴﻴﺎر ﺻﺒﻮر ﺑﻮد.
ﻗﺒﻞ از اﻧﻘﻼب ﺑﺎ ﺗﻌﻄﻴﻞﻛﺮدن ﻣﺪرﺳﻪ در زﻳﺮزﻣﻴﻨﻰ ﻣﻮاد ﻣﻨﻔﺠﺮه درﺳـﺖ ﻣـﻰﻛـﺮد و ﺑـﻪ دوﺳـﺘﺎﻧﺶ
ﻣﻰداد. اﻋﻼﻣﻴﻪ ﭘﺨﺶ ﻣﻰﻛﺮد. واﻟﺪﻳﻨﺶ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: ﻣﺎ از ﻃﺮﻳﻖ ﭘﺴﺮم ﺑﺎ اﻧﻘﻼب آﺷﻨﺎ ﺷﺪﻳﻢ.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﺎ رادﻳﻮ و ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪى اﻗﻮام ﻛﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن داﺷـﺘﻨﺪ ﻣـﻰرﻓﺘـﻴﻢ و
ﻓﻴﻠﻢ ﻧﮕﺎه ﻣﻰﻛﺮدﻳﻢ. ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﻳﻦ ﻓﻴﻠﻢﻫـﺎ را ﻧﮕـﺎه ﻧﻜﻨﻴـﺪ، درﺳـﺖ ﻧﻴـﺴﺖ. ﻣـﺎ را ﺑـﺴﻴﺎر
ﻧﺼﻴﺤﺖ ﻣﻰﻛﺮد.
در راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎ ﺷﺮﻛﺖﻣﻰﻛﺮد. در ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﺴﺌﻮل ﺗﻮزﻳﻊ ﺷﻴﺮ و ﻛﻴﻚ ﺑﻮد. او ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎى دﻳﮕﺮ ﺷﻴﺮﻫﺎ
را داﺧﻞ ﺟﻮىﻫﺎ ﻣﻰرﻳﺨﺘﻨﺪ. ﺑﺮ روى دﻳﻮارﻫﺎ ﺷﻌﺎر ﻣﻰﻧﻮﺷﺖ.
در ﺗﻈﺎﻫﺮات ﻳﻜﺸﻨﺒﻪﺧﻮﻧﻴﻦ در ﺻﻒ ﺟﻠﻮ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎن ﺑﻮد ﻛﻪ ﻋﻜﺴﺶ در روزﻧﺎﻣﻪ ﭼـﺎپ ﺷـﺪه
ﺑﻮد.
در روز ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﺧﻮﻧﻴﻦﺑﺎ ﻣﻮاد ﻣﻨﻔﺠﺮه ﺑﻪ اﺗﻔّﺎق ﻣﺮدم، ﻓﺮوﺷﮕﺎه ارﺗﺶ را آﺗﺶ زدﻧﺪ ﻛـﻪ در ﻫﻤـﺎن
درﮔﻴﺮى زﺧﻤﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﻌﺪ از ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب در ﺧﻴﺎﺑﺎنﻫﺎ ﻛﺸﻴﻚ ﻣﻰداد. ﺟـﺬب ﺑـﺴﻴﺞ ﺷـﺪ و ﺑـﻪ
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻰرﻓﺖ و ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻣﻰﻛﺮد. ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن ﺑﻪ ﻣﻨﻈﻮر ﺣﻔﻆ و ﺗﺪاوم اﻧﻘـﻼب وارد ﺑـﺴﻴﺞ ﺷـﺪ.
ﺳﺮﺑﺎزى را در ﺳﭙﺎه ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺮد.
ﻛﺘﺎبﻫﺎى ﻣﺬﻫﺒﻰ، ﺷﻬﻴﺪﻣﻄﻬﺮى، ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻔﺘﺢ و زﻧﺪﮔﻰﻧﺎﻣﻪى ﺣﻀﺮت ﻓﺎﻃﻤﻪ)س( را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
ﻣﻰﮔﻔﺖ: دﻧﻴﺎ ﭘﻮچ اﺳﺖ، اﺻﻞ آﺧﺮت اﺳﺖ. دﻧﻴﺎ ارزﺷﻰ ﻧﺪارد، ﺳـﻌﻰ ﻛﻨﻴـﺪ ﺑـﺮاى آﺧـﺮت ﺗﻮﺷـﻪاى
داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺑﻪ ﺧﻮاﻫﺮاﻧﺶﺗﻮﺻﻴﻪ ﻣﻰﻛﺮد: ﺣﺠﺎب را رﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻨﺪ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭘﻴﺮو ﻗـﺮآن و ﻧﻤـﺎز
ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﻣﺬﻫﺒﻰ اﻫﻤﻴﺖ ﻣﻰداد. ﺑﻪ ﺧﻮاﻫﺮاﻧﺶ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺑﺪون ﭼﺎدر از ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻴﺮون ﻧﺮوﻳﺪ. و
ﺗﺎ زﻧﺪه ﻫﺴﺘﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﻘﻼب را اداﻣﻪ دﻫﻴﻢ.
ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻗﺮآن ﮔﻮش ﻣﻰداد. ﭘﺪر ﺑﻪ ﻧﻘﻞ از ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳـﺪ: در دوران ﻣﺠـﺮوﺣﻴﺘﺶ
ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻳﻚﺑﺎر در ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ و ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫﺎ ﻓﻜـﺮ ﻛﺮدﻧـﺪ او از ﭘـﺸﺖ ﺑـﺎم
آنﻫﺎ را ﻧﮕﺎه ﻣﻰﻛﻨﺪ اﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﻛﻪ او ﻧﻤﺎز ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. وﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﭘﺴﺮم ﮔﻔـﺘﻢ، او ﮔﻔـﺖ: دﻳﮕـﺮ
ﺑﺎﻻى ﭘﺸﺖ ﺑﺎم ﻧﻤﻰﺧﻮاﺑﻢ، ﭼﻮن ﻧﻤﻰﺧﻮاﻫﻢ ﻣﺰاﺣﻢ دﻳﮕﺮان ﺷﻮم.
آرزو داﺷﺖ ﻛﻪ راه ﻛﺮﺑﻼﺑﺎز ﺷﻮد. ﺑﺮاى ﻣﻜّﻪ ﺛﺒﺖ ﻧـﺎم ﻛـﺮده ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻣﻮﻓّـﻖ ﻧـﺸﺪ ﺑـﺮود. ﻣـﻰﮔﻔـﺖ:
ﻣﻰﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻜّﻪ ﺑﺮوم ﺗﺎ ﺧﻮد ﺧﺪا را ﺑﺒﻴﻨﻢ.
در ﻳﻜﻰ از ﻋﻤﻠﻴﺎتﻫﺎ، رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺳﻮرﻳﻪ و ﻳﺎ دﻳﺪن اﻣﺎم را ﺗﺸﻮﻳﻘﻰ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ دﻳﺪن اﻣـﺎم را ﺗـﺮﺟﻴﺢ
داد.
ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ او ﮔﻔﺘﻢ: ازدواج ﻛﻦ، ﭼﻮن ﻣﺎ آرزو دارﻳﻢ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺗﺎ زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺎﺷـﺪ،
ازدواج ﻧﻤﻰﻛﻨﻢ.
رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ را وﻇﻴﻔﻪى ﺷﺮﻋﻰ و ﻳﻚ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﻰداﻧﺴﺖ. در ﺟﺒﻬﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ى ﻃﺮح و ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺑﻮد.
ﻋﻼﻗﻪى زﻳﺎدى ﺑﻪ ﻳﺎد ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﻼحﻫﺎى ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن داﺷﺖ، ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ دﻟﻴﻞ ﺑﺮاى آﻣﻮزش ﺳﻼح ﺛﺒﺖ ﻧـﺎم
ﻛﺮد. ﺑﻌﺪ از ﮔﺬراﻧﺪن آﻣﻮزش ﻧﻈﺎﻣﻰ ﺑﻪ ﻛﺮدﺳﺘﺎن اﻋﺰام ﺷﺪ. ﻣﺪت 6 ﻣﺎه در ﻛﺮدﺳﺘﺎن ﺑﺎ ﺿﺪاﻧﻘﻼﺑﻴﻮن و
ﺟﺮﻳﺎنﻫﺎى اﻧﺤﺮاﻓﻰ ﻣﺒﺎرزه ﻛﺮد. ﻣﺪت 7 ﺳﺎل در ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﺟﺎﻧﻔﺸﺎﻧﻰ داﺷﺖ.
واﻟﺪﻳﻦ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: او ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪاش را دﺳﺖﻛﺎرى ﻛﺮده ﺑﻮد ﺗﺎ ﺑﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑـﺮود. ﻣـﺎ او را از
اﻳﻦ ﻛﺎر ﻣﻨﻊ ﻛﺮدﻳﻢ، وﻟﻰ او در ﻣﺴﺠﺪى دﻳﮕﺮ، ﭘﺮوﻧﺪه درﺳﺖ ﻛﺮد و ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ. در ﻣﻨﻄﻘﻪى ﺳـﻘّﺰ
و ﺑﺎﻧﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﻰﻛﺮد.
در ﻣﺪﺗﻰ ﻛﻪ در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻮد، ﭼﻬﺎر ﺑﺎر زﺧﻤﻰ ﺷﺪ. اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺗﺮﻛﺶ ﺑﻪ ﺳﺮ او اﺻـﺎﺑﺖ ﻛـﺮده ﺑـﻮد. ﭼـﻮن
زﺧﻤﺶ ﺳﻄﺤﻰ ﺑﻮد، ﺑﺪون اﻃّﻼع ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده در ﺟﺒﻬﻪ ﻣﺪاوا ﺷﺪ. دوﻣﻴﻦﺑﺎر در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 4، ﺗﻴـﺮ
ﺑﻪ ﺑﺎزوى دﺳﺖ ﭼﭗ او اﺻﺎﺑﺖ ﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺮاى ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﺼﺐ دﺳﺖ، ﺗﺤﺖ ﻋﻤﻞ ﺟﺮّاﺣـﻰ ﻗـﺮار ﮔﺮﻓﺘـﻪ
ﺑﻮد. در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 8، ﺗﺮﻛﺶ ﺧﻤﭙﺎره ﺑﻪ دﺳﺖ راﺳﺖ او ﺑﺮﺧﻮرد ﻛﺮده ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﺑـﺎ ﻋﻤـﻞ ﺟﺮّاﺣـﻰ
ﺗﺮﻛﺶ را از دﺳﺖ او ﺧﺎرج ﻛﺮدﻧﺪ. در ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻣﻬﺮان، ﺗﺮﻛﺶ ﺧﻤﭙﺎره ﺑﻪ ﭘﺎى ﭼﭗ او ﺑﺮﺧﻮرد ﻛﺮده ﺑﻮد
ﻛﻪ ﭘﺲ از ﻣﺪاوا دوﺑﺎره رواﻧﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺷﺪ.
ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﭘﺎﻳﺶ زﺧﻤﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد و در ﮔﭻ ﺑﻮد. ﻣﺎ در ﻣﻨﺰل ﻧﺒﻮدﻳﻢ. وﻗﺘـﻰ ﻛـﻪ ﺑﺮﮔـﺸﺘﻴﻢ،
دﻳﺪﻳﻢ او ﭘﺘﻮﻳﻰ روى ﭘﺎﻳﺶ اﻧﺪاﺧﺘﻪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻧﻔﻬﻤﻴﻢ. ﺑﻌﺪاً ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﺠﺮوﺣﻴﺖﭘﺎﻳﺶ ﺷﺪﻳﻢ.
از ﺟﺒﻬﻪ ﻛﻪ ﺑﺮ ﻣﻰﮔﺸﺖﺑﻪ دﻳﺪن اﻗﻮام و ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻣﻨﺰل ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه ﻣﻰرﻓﺖ. در آنﺟـﺎ ﻧﻤـﺎز
ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ، ﺑﺎ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ و ﺑﺮاى ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻳﻰ ﭘﻴﺎده ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ.
در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺴﻴﺎر ﻓﻌﺎل ﺑﻮد. ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪ آر. ﭘﻰ . ﺟﻰ ﺗﺎﻧﻚﻫﺎى دﺷﻤﻦ را ﻣﻨﻬﺪم ﻣﻰﻧﻤﻮد. ﮔﺎﻫﻰ ﺑـﺎ
ﮔﺬاﺷﺘﻦ زﺧﻤﻰﻫﺎ ﺑﺮ روى ﻣﻮﺗﻮر ﺳﻴﻜﻠﺖ آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻨﺘﻘـﻞ ﻣـﻰﻛـﺮد. در ﻋﻤﻠﻴـﺎتﻫـﺎﻳﻰ
ﺷﺮﻛﺖ ﺟﺴﺖ ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻛﺲ اﻣﻴﺪى ﺑﻪ ﺑﺎزﮔﺸﺘﺶ ﻧﺪاﺷﺖ. ﻫﻤﻪ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: او ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﺷﻮد. ﺑﻌـﺪ از
اﺗﻤﺎم ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺑﺴﻴﺎر ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﺮد. وﻗﺘﻰ دوﺳﺘﺎﻧﺶ ﻋﻠّﺖ ﮔﺮﻳﻪى او را ﻣﻰﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ، ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭼﺮا ﻣـﻦ
ﺷﻬﻴﺪ ﻧﻤﻰﺷﻮم؟ ﻣﮕﺮ ﻫﻨﻮز ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺷﻬﺎدت را ﭘﻴﺪا ﻧﻜﺮدم؟
ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: آﺧﺮﻳﻦﺑﺎر ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎ و ﻳﺎ ﻗﻄﺎر ﺑﺮود، اﻣـﺎ ﻧـﺸﺪ ﻛـﻪ ﻣﺠﺒـﻮر ﺷـﺪ ﺑـﺎ
اﺗﻮﺑﻮس ﺑﺮود و دﻳﮕﺮﺑﺮﻧﮕﺸﺖ.
ﻣﺤﻤﺪﻋﻠﻰ ﭘﻠﻴﺎن در ﺗﺎرﻳﺦ 21/8/1365 و در ﺷﺐ ﻣﺒﻌﺚ ﺣﻀﺮت رﺳﻮل(ص)، ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪى
ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮاى ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻰ در ﻣﻨﻄﻘﻪ آﺑﺎدان ﺑﻪ دﺷﻤﻦ ﻧﺰدﻳﻚ ﻣﻰﺷﻮد. ﺗﻴﺮ دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﻧﺎﺣﻴـﻪى ﺳـﻴﻨﻪى او
اﺻﺎﺑﺖ ﻣﻰﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ درﺟﻪى رﻓﻴﻊ ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﻳـﻞ ﻣـﻰﮔـﺮدد. ﭘﻴﻜـﺮ ﻣﻄﻬـﺮ اﻳـﺸﺎن ﭘـﺲ از ﺣﻤـﻞ ﺑـﻪ
زادﮔﺎﻫﺶ در ﺑﻬﺸﺖرﺿﺎ(ع) ﻣﺸﻬﺪ، در ﺟﻨﺐ ﻣﺰار ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه ﺑﻪ ﺧﺎك ﺳﭙﺮده ﺷﺪ.
ﺷﻬﻴﺪ در وﺻﻴﺖ ﻧﺎﻣﻪى ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: واﻗﻌﺎً اﻳـﻦ ﻗـﺪر ﺷـﻬﺎدت ﺷـﻴﺮﻳﻦ و آرام ﺑﺨـﺶ اﺳـﺖ. ﺑﻠـﻰ،
ﺷﻬﺎدت ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺳﺘﺎرهاى دﻧﻴﺎى ﺗﺎرﻳﻚ ﻣﺎ را روﺷﻦ ﻣﻰﻛﻨﺪ و از اﻓﻘﻰ ﺑﻪ اﻓﻖ دﻳﮕﺮ ﻣﻰرود. آﻧـﺎن ﻛـﻪ ﺑـﻪ
ﺷﺪت ﻣﺸﺘﺎق زﻳﺎرت ﺧﺪا و ﺷﻬﺎدت در راه اوﻳﻨﺪ، آﻧﺎن ﻛﻪ در ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺳـﺨﺘﻰ ﻣـﻰﺟﻨﮕﻨـﺪ،
ﻣﺠﺮﻳﺎن اﻣﺮ ﺧﺪاﻳﻨﺪ و ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺳﭙﺎه ﺧﺼﻢ ﻣﻰﭘﺮدازﻧﺪ، ﺗﺎ آﻧﮕﺎه ﻛﻪ ﻧﺎﭘﺪﻳـﺪ ﻣـﻰﺷـﻮﻧﺪ؛ در ﺟﺒﻬـﻪﻫـﺎ
ﻣﻰﺟﻨﮕﻨﺪ، اﻣﺎ دﻳﺪه ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اى ﺑﺮادر و ﺧﻮاﻫﺮ، روزى ﻣﺎ ﭘﻴﺮوز ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ در آن روز ﻣﻌـﺼﻴﺖ ﻧﻜﻨـﻴﻢ. و اﻳـﻦ
ﭘﻴﺮوزىﻫﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه ﻣﺎ ﺑﻪ دﺳﺖ ﻧﻴﺎوردهاﻳﻢ، ﺑﻠﻜﻪ ﻳﻚ وﺳﻴﻠﻪ ﺑﻮدهاﻳﻢ. ﺑﺮادرﻫﺎ، ﺑﻴـﺎﻳﻴﻢ ﺑـﺮاى
رﺿﺎى ﺧﺪا ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺘﺤﺪ ﺷﻮﻳﻢ و ﺑﺮاى ﺗﻤﺎم ﻣﺴﺘﻀﻌﻔﺎن دﻧﻴﺎ - ﻛﻪ ﭼـﺸﻢ ﺑـﻪ اﻧﻘـﻼب ﻣـﺎ دوﺧﺘـﻪاﻧـﺪ -
ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻴﻢ. اﻳﻦ دﻧﻴﺎﻓﺎﻧﻰ اﺳﺖ و ﭼﻪ ﺧﻮب اﺳﺖ ﻛﻪ ﺧﺪا را ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻳﻚ دوﺳﺖ ﻧﺎﻇﺮ ﺑـﺮ اﻋﻤـﺎل ﺧـﻮد
ﺑﺪاﻧﻴﻢ. ﭘﺪر و ﻣﺎدر ﻋﺰﻳﺰم، ﻣﺮا ﺣﻼل ﻛﻨﻴﺪ. اﮔﺮ ﺷﻤﺎ را اذﻳﺖﻛﺮدم، ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ. ﻣﺎدر ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ، ﻣﺜﻞ ﻓﺎﻃﻤﻪ
زﻫﺮا(س) ﺑﺎش. ﮔﺮﻳﻪﻣﻜﻦ ﻛﻪ دﺷﻤﻨﺎن ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻣﻰﺷـﻮﻧﺪ و ﻣـﻦ ﻫـﻢ ﻧﺎراﺣـﺖ ﻣـﻰﺷـﻮم. ﺑﺮادرﻫـﺎى
ﺑﺴﻴﺠﻰ، ﺑﺎ ﻗﺪرت اﻟﻠّﻪﻗﺪرت ﺳﻴﺎﺳﻰ آﻣﺮﻳﻜﺎ را درﻫﻢ ﺷﻜﺴﺘﻴﻢ، وﻟﻰ ﻧﺒـﺮد ﻣـﺎ ﺑـﺎ اﺳـﺘﻌﻤﺎر و اﺳـﺘﻜﺒﺎر
ﺟﻬﺎﻧﻰ ﻧﺒﺮدى ﻃﻮﻻﻧﻰ اﺳﺖ. اﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﻪ اﻧﺤﺮاف ﻛﺸﻴﺪه ﺷﻮﻳﻢ اﻧﻘﻼب ﺷﻜﺴﺖ ﻣﻰﺧﻮرد. ﺑﻴﺎﻳﻴﺪ ﺧﻮدﻣـﺎن
را ﺗﺰﻛﻴﻪ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﺎ ﻣﺎل و ﺟﺎن ﺧﻮد ﺟﻬﺎد ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺧﺪا وﻋﺪه ى ﭘﻴﺮوزى داده اﺳﺖ.
استاد شهید مرتضی مطهری و یاران2(عکس بیشتر در ادامه مطلب)
استاد شهید مرتضی مطهری و یاران1(عکس بیشتر در ادامه مطلب)
زندگینامه شهید محمد بهاری

ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻬﺎرى - اوﻟﻴﻦ ﻓﺮزﻧﺪ اﺑﺮاﻫﻴﻢ - در ﺳﺎل 1343 در ﻣﺸﻬﺪ ﺑﻪ دﻧﻴـﺎ آﻣـﺪ. در ﻛـﻮدﻛﻰ ﻗـﺮآن را در
ﻣﻜﺘﺒﺨﺎﻧﻪ آﻣﻮﺧﺖ و از ذﻫﻦ ﺧﻮﺑﻰ ﺑﺮﺧﻮردار ﺑﻮد. در ﻛﺎرﻫﺎى ﻣﻨﺰل ﻛﻤﻚ ﻣﻰﻛـﺮد و ﺑـﺴﻴﺎر ﭘﺮﺟﻨـﺐ و
ﺟﻮش ﺑﻮد. ﺗﺤﺼﻴﻼت اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﻣﺪرﺳﻪ ﺷﺎوﻛﻦ ﻣﺸﻬﺪ ﺑﺎ ﻧﻤﺮات ﺧﻮب ﺑﻪ اﺗﻤﺎم رﺳـﺎﻧﺪ. ﺑـﻪ ﻣـﺴﺠﺪ
ﻣﻰرﻓﺖ و ﻧﻤﺎزش را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. در ﻛﻨﺎر درس ﺑﻪ ﭘﺪرش ﻧﻴﺰ در ﻗﻨﺎدى ﻳﺎرى ﻣﻰرﺳﺎﻧﺪ.
ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻋﻼﻗﻪﺷﺪﻳﺪى ﺑﻪ ﺧﺪا و اﺋﻤﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﻦ(ع) داﺷﺖ و ﻣﻦ ﭼﻮن از ﻋﻼﻗﻪ او ﺑﻪ ﭼﻨﻴﻦ
ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺗﻰ ﻣﻄﻠّﻊ ﺑﻮدم ﺑﻴﺸﺘﺮ از اﺋﻤﻪ ﺑﺮاى اﻳﺸﺎن ﻣﻰﮔﻔﺘﻢ.
ﺑﺎ ﺷﺮوع ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎى اﻧﻘﻼﺑﻰ در ﺳﺎل 1357، ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎى ﺧﻮد را آﻏﺎز ﻛﺮد و ﺷـﺐ و روز از دﺳـﺘﺎوردﻫﺎى
اﻧﻘﻼب ﭘﺎﺳﺪارى ﻣﻰﻛﺮد.
دوران ﻧﻮﺟﻮاﻧﻰ ﻣﺤﻤﺪﺑﺎ ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب ﻣﺼﺎدف ﺑﻮد. او ﺑﺎ وﺟـﻮد اﺳـﺘﻌﺪاد ﺧـﻮب در درس ﺧﻮاﻧـﺪن،
درس را رﻫﺎ ﻛﺮد و رواﻧﻪﻣﻴﺎدﻳﻦ ﺟﻨﮓ ﺷﺪ. اﻟﺒﺘّﻪ در ﻛﻨﺎر آن، درﺳﺶ را در ﻣﻘﻄﻊ راﻫﻨﻤﺎﻳﻰ ﺑـﻪ اﺗﻤـﺎم
رﺳﺎﻧﺪ.
وى ﻛﺘﺎﺑﻬﺎى ﻣﺬﻫﺒﻰ را ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﻰﻛﺮد. ﺧﺎدم و ﻣﺆذّن ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻮد. ﺑﺴﻴﺎر ﻓﻌﺎل و اﻫـﻞ ﻣﻌﺎﺷـﺮت ﺑـﻮد.
ﻋﻼﻗﻪ ﺧﺎﺻﻰ ﺑﻪ اﻣﺎم(ره) داﺷﺖ و ﺳﺨﻨﺮاﻧﻴﻬﺎى اﻣﺎم (ره) را ﻫﻤﻴﺸﻪﮔﻮش ﻣﻰداد.
در ﭘﺎﻧﺰده ﺳﺎﻟﮕﻰ وارد ﺳـﭙﺎه ﺷـﺪ و ﻫﻤـﻮاره در ﻫﻤـﻪ ﻋﺮﺻـﻪﻫـﺎى ﺟﻨـﮓ ﺣـﻀﻮر ﭼـﺸﻤﮕﻴﺮ داﺷـﺖ.
ﺑﺰرگﺗﺮﻳﻦ آرزوﻳﺶ ﺷﻬﺎدت ﺑﻮد و ﺗﻨﻬﺎ ﻫﺪﻓﺶ ﺟﻨﮓ و ﺟﺒﻬﻪ.
ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: وﻗﺘﻰ از ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮ ﻣﻰﮔﺸﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻗﺮآن و دﻋﺎ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
در ﺳﺎل 1363 ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢﻓﺎﻃﻤﻪ اﺧﻮان ﺻﻔﺎر ازدواج ﻛﺮد و ﻣﺮاﺳﻢ ﺳﺎده اى ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪ. ﺛﻤﺮه اﻳـﻦ ازدواج
ﻓﺮزﻧﺪ ﭘﺴﺮى اﺳﺖ ﺑﻪﻧﺎم روح اﻟﻠّﻪ ﻛﻪ در 16 ﻣﺮداد 1365 ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪه اﺳﺖ.
ﻣﺤﻤﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ دوران ﺟﻮاﻧﻰاش را در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺑﺮد. ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﻳﺎد دارم ﻳﻚ ﺷﺐ ﻛـﻪ از
ﺟﺒﻬﻪ آﻣﺪه ﺑﻮد، دﻳﺪم از ﺧﻮاب ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﻨﺪ و ﻳﺎ زﻫﺮا ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ. ﮔﻔـﺘﻢ ﭼـﻪ ﺷـﺪ؟ ﺷـﻬﻴﺪ
ﮔﻔﺖ: ﺧﻮاب دﻳﺪم دﺳﺘﻢ را ﺗﻮى دﺳﺖ اﻣﺎم ﮔﺬاﺷﺘﻢ. ﻣﺎدر، ﻣﻦ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﺷﻮم.
ﺧﻮاﻫﺮش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﺴﻴﺎر ﺷﻮخﻃﺒﻊ ﺑﻮد و ﻫﻤﻪ را ﻣﺠﺬوب ﺧﻮﻳﺶ ﻣﻰﻛﺮد. ﺑﺴﻴﺎر ﺻﺒﻮر ﺑﻮد و ﺑﻴـﺸﺘﺮ
وﻗﺘﺶ را در ﻣﺴﺠﺪ ﺑﻪﻋﺒﺎدت ﻣﻰﮔﺬراﻧﺪ و در ﺑﺴﻴﺞ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻣﻰﻛﺮد و ﻧﻮﺣﻪ ﺧﻮان ﻧﻴﺰ ﺑﻮد. اﻳـﺸﺎن ﺑـﻪ
ﻧﻤﺎز اول وﻗﺖ ﺑﺴﻴﺎر ﺗﺄﻛﻴﺪ داﺷﺖ. و ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻓﺮاد ﺧﺎﻧﻮاده را ﺑﻪ اﺣﺘﺮام ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﭘﺪر و ﻣـﺎدر ﺗﻮﺻـﻴﻪ
ﻣﻰﻛﺮد رﻋﺎﻳﺖ ﺣﺠﺎب را ﺑﺴﻴﺎر ﺗﺄﻛﻴﺪ داﺷﺖ و اﺣﻜﺎم و ﻣﺴﺎﻳﻞ ﻧﻤﺎز را ﺑﻪ ﻣﻦ آﻣﻮزش ﻣﻰداد.
ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺗﺮاﺑﻴﺎن - دوﺳﺖ و ﻫﻤﺮزم ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﺰرﮔﻰ و ﺑﺰرﮔﻮارى در او رو ﺑﻪ ﻛﻤﺎل ﺑﻮد، اﮔـﺮ
ﻳﻚ روز او را ﻧﻤﻰدﻳﺪى روز ﺑﻌﺪ ﺗﻐﻴﻴﺮات ﻣﺤـﺴﻮس در او ﻣـﺸﺎﻫﺪه ﻣـﻰﻛـﺮدى. ﺑﺎﻟﻨـﺪﮔﻰ و ﭘﻴـﺸﺮﻓﺖ
روﺣﻰ در او ﺑﻪ وﺿﻮح ﻣﺸﺎﻫﺪه ﻣﻰﺷﺪ. ﺷﻬﻴﺪ ﻋﺎرف وارﺳﺘﻪ و دل آﮔﺎه ﺑﻮد، ﮔﺮﭼـﻪ او ﻣـﺴﺌﻮل ﺗﺨﺮﻳـﺐ
ﺗﻴﭗ وﻳﮋه ﺷﻬﺪا ﺑﻮد، از ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎى واﺣﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ زﺣﻤﺖ ﻣﻰﻛﺸﻴﺪ و ﺗﻮاﺿﻊ و ﻓﺮوﺗﻨﻰ او ﺑﻴﺶ از ﻫﻤﻪ
ﺑﻮد. ﺗﺴﻠّﻂ ﺑﻪ ﻛﺎر و ﻣﺪﻳﺮﻳﺖ داﺷﺖ. ﺷﻬﻴﺪ ﺟﺪاى از ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺟﺒﻬﻪ و ﺟﻨﮓ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻧﻴﺰ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ و
در زﻣﻴﻨﻪ ﺣﻔﻆ ادﻋﻴﻪ و ﻗﺮآن ﻛﺎر ﻣﻰﻛﺮد. ﻫﻤﻮاره ﺣﻀﻮر در ﺟﺒﻬﻪ را ﻳﻚ ﺗﻜﻠﻴﻒ ﺷـﺮﻋﻰ ﻣـﻰداﻧـﺴﺖ.
وﻗﺘﻰ در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﻣﻰاﻳﺴﺘﺎد ﺷﻜﻮه ﻧﻤﺎزش، دﻳﮕﺮان را ﺑﻪ ﺗﻮﻗﻒ و ﺗﻮﺟﻪ وا ﻣﻰداﺷﺖ. ﻣﺤﺒـﻮب دل
ﻫﻤﻪ رزﻣﻨﺪﮔﺎن در ﻛﻠﻴﻪ واﺣﺪﻫﺎ و دﺳﺘﻪﻫﺎ ﺑﻮد. او ﻣﺼﺪاق ﺟﻠﻮه اﻟﻬﻰ ﺑﻮد و ادﺑﺶ زﺑﺎﻧﺰد ﻫﻤﻪ ﺑﻮد.
ﺷﻬﻴﺪ ﺟﻌﻔﺮ رﺟﺐزاده - دوﺳﺖ و ﻫﻤﺮزم ﻣﺤﻤﺪﺑﻬﺎرى - در دﻓﺘﺮ ﺧـﺎﻃﺮاﺗﺶ ﻧﻮﺷـﺘﻪ اﺳـﺖ: ﻣﺤﻤـﺪ
ﻗﺒﻞ از رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﻣﻴﺪان، ﭘﺲ از ﺗﻮﺳﻞ ﻛﺎرش را ﺷﺮوع ﻣﻰﻛﺮد، ﻟـﺬا اﻣـﺪادﻫﺎى اﻟﻬـﻰ ﻳـﺎر و ﻣـﺪدﻛﺎر او
ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﻬﺎرى ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻳﻦ ﺑﻴﺖ ﺷﻌﺮ را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ:
ﺧﻨﺪه ﺗﻠﺦ ﻣﻦ از ﮔﺮﻳﻪﻏﻢ اﻧﮕﻴﺰﺗﺮ اﺳﺖ ﻛﺎرم از ﮔﺮﻳﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ ﺑﻪ آن ﻣﻰﺧﻨﺪم.
ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى در ﺧﺎﻃﺮهاى ﺑﻴﺎن ﻛﺮده اﺳﺖ: در ﻋﻤﻠﻴﺎت رﻣﻀﺎن ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﻬﺎ ﺗﻼش، ﻣﺮا ﺑﺮاى ﺧﻨﺜـﻰ
ﻛﺮدن ﻣﻴﻦ ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪﻓﺮﺳﺘﺎدﻧﺪ. ﺑﺎ ﮔﺮوه اﻃّﻼﻋﺎت دو ﺷﺐ ﻗﺒﻞ از ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺟﻠﻮ رﻓﺘﻴﻢ، وﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﻣﻴـﺪان
رﺳﻴﺪﻳﻢ، ﻣﻦ ﺟﻠﻮ رﻓﺘﻢ و ﭼﻨﺪ ﻣﻴﻦ را ﺧﻨﺜﻰ ﻛﺮدم، ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﻣﻴﻨﻬﺎ را ﻗﻴﺮ زده اﻧﺪ و ﭼﺎﺷﻨﻰ آﻧﻬﺎ در
ﻧﻤﻰآﻳﺪ و ﻣﻦ ﻫﻢ ﻛﻪﺧﻴﻠﻰ ﻣﻰﺗﺮﺳﻴﺪم و اﻳﻦ اوﻟﻴﻦ ﻛﺎرم ﺑﻮد، ﺷﻴﻄﺎن ﻣﺮا وﺳﻮﺳﻪ ﻛﺮد، ﺧﻮب ﺑﺮﮔﺮد و
ﺑﮕﻮ ﻣﻴﻨﻬﺎ ﺧﻨﺜﻰ ﻧﻤﻰﺷﻮد. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ، ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﻰ دور ﻧﺸﺪه ﺑﻮدم، ﺑـﺎز ﺑـﻪ ﻓﻜـﺮ ﻓـﺮو رﻓـﺘﻢ ﻛـﻪ ﺟـﻮاب
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه را ﭼﻪ ﻣﻰدﻫﻰ. او ﻧﻤﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﻴﻨﻬﺎ ﻗﻴﺮ داﺷﺖ ﺑﻠﻜﻪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺗﻮ ﺑﻪ درد ﺗﺨﺮﻳﺐ ﻧﻤﻰﺧـﻮرى. در
آﻧﺠﺎ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻧﺎﭼﺎر در آن ﺷﺐ ﺗﺎرﻳﻚ روى ﺧﺎك ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻢ و ﺷﺮوع ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﻛـﺮدم و ﮔﻔـﺘﻢ: ﻣﻬـﺪى
ﺟﺎن، ﺗﻮ ﻣﮕﺮ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﻣﻦ ﻧﻴﺴﺘﻰ؟ ﭼﺮا ﻛﻤﻜﻢ ﻧﻤﻰﻛﻨﻰ؟ ﻳﺎ زﻫﺮا، ﻛﺎرى از دﺳﺖ ﻣﻦ ﺑﺮ ﻧﻤـﻰآﻳـﺪ، ﺑﺎﻳـﺪ
ﻣﺮا ﻛﻤﻚ ﻛﻨﻰ. در آﻧﺠﺎﺑﻮد ﻛﻪ اﺣﺴﺎس ﻛﺮدم ﻛﺴﻰ ﺷﺎﻧﻪام را ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﻠﻨﺪم ﻛﺮد و ﺑـﻪ ﺳـﻮى ﻣﻴـﺪان
ﻣﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻢ، ﻣﻴﻨﻬﺎ ﺗﻨﺪﺧﻨﺜﻰ ﻣﻰﺷﺪ. ﻗﺮار ﺑﻮد دو ﺳﺎﻋﺖ ﻛﺎر ﻛﻨﻢ و ﺑﺮﮔﺮدم. وﻗﺘﻰ ﻣﺘﻮﺟـﻪ ﺷـﺪم ﻛـﻪ
دﻳﺪم روز زده اﺳﺖ و ﺗﻤﺎم دﺳﺘﻬﺎ و ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺧﻮﻧﻰ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ و ﺗﻤﺎم ﺑﭽـﻪﻫـﺎى اﻃّﻼﻋـﺎت رﻓﺘـﻪ
ﺑﻮدﻧﺪ. ﺷﺐ دوم ﺑﻪ ﻣﻴﺪان ﻣﻴﻦ رﻓﺘﻢ ﺗﻮﺳﻠﻰ ﻛﺮدم و وارد ﺷﺪم و ﺑﻪ آﺧﺮ ﻣﻴﺪان رﺳﻴﺪم. ﻧﺎﮔﻬﺎن ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﭼﻨﺪ ﻋﺮاﻗﻰ ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﺮاغ ﻗﻮه ﻣﺸﻐﻮل ﺑﺎزدﻳﺪ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺷﺪم. ﺑﻪ ﻳﻚ ﻣﺘﺮى ﻣﻦﻛﻪ رﺳﻴﺪﻧﺪ دﺳﺘﭙﺎﭼﻪ ﺷـﺪم.
آﻳﻪ(وﺟﻌﻠﻨﺎ) را ﺧﻮاﺳﺘﻢﺑﺨﻮاﻧﻢ، زﺑﺎﻧﻢ ﮔﺮﻓﺖ. ﻓﻘﻂ ﻣﻰﮔﻔﺘﻢ:(ﺳﺪ)(ﺳﺪ)(ﺳﺪ (آﻧﻬﺎ ﺟﻠﻮ آﻣﺪﻧﺪ و ﭼـﺮاغ را
ﺗﻮى ﺻﻮرﺗﻢ اﻧﺪاﺧﺘﻨﺪ، وﻟﻰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺪﻧﺪ.
آﻗﺎى ﻋﺎرف ﺑﺎﻟﻰ ﻻﺷﻚ - دوﺳﺖ و ﻫﻤﺮزم ﺷﻬﻴﺪ - در ﺧﺎﻃﺮاﺗﺶ در ﻣﻮرد ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﻧﻮﺷﺘﻪ اﺳـﺖ:
ﺑﻰ ﭘﻴﺮاﻳﮕﻰ وﺻﺪاﻗﺖ از وﺟﻮد ﺑﻬﺎرى ﻣﻰﺑﺎرﻳﺪ. ﭼﻬﺮه ﻣﻬﺮﺑﺎن او ﺟﺎذﺑﻪ ﺧﺎﺻﻰ ﺑﻪ وى ﺑﺨﺸﻴﺪه ﺑﻮد. ﺑـﻪ
ﻳﺎد دارم در آذرﻣﺎه ﺳﺎل 1362 ﻛﻪ ﻣﻘﺮّ ﺗﻴـﭗ وﻳـﮋه ﺷـﻬﺪا در ﻣﻬﺎﺑـﺎد را ﺑـﺴﻴﺠﻴﺎن ﭘـﺮ ﻛـﺮده ﺑﻮدﻧـﺪ و
ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎن ﮔﺮداﻧﻬﺎ و واﺣﺪﻫﺎ ﺑﺮاى ﺟﺬب ﻧﻴﺮو ﺑﻪ ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻘﺮّ ﻣﻰآﻣﺪﻧﺪ، ﺑﻬﺎرى اوﻟﻴﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﻰ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ
ﭘﺸﺖ ﻣﻴﻜﺮوﻓﻮن رﻓﺖ ﺗﺎ واﺣﺪ ﺗﺤﺖ اﻣﺮ ﺧﻮد را دﺳﺖﭼﻴﻦ ﻛﻨﺪ. او ﻛﺎﻣﻼً ﺑﺮﻛﻼﻣﺶ ﻣﺴﻠّﻂ ﺑـﻮد ﻃـﻮرى
ﻛﻪ ﻫﻤﻪ را ﺗﺎ ﻋﻤﻖ وﺟﻮد ﺗﺤﺖ ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻗﺮار ﻣﻰداد. ﺑﺮادر ﺑﻬﺎرى ﻣﻰﮔﻔﺖ: در ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻰ ﺗﺤﺖ آﺗﺶ ﺷـﺪﻳﺪ
دﺷﻤﻦ و ﺑﻪ دﻟﻴﻞ ﻋﻤﻖﮔﺴﺘﺮده و وﻳﮋﮔﻰ ﺧﺎص ﻣﻴﺪان ﻣﻴﻦ، اﻣﻜﺎن ﻣﻌﺒﺮزﻧﻰ ﻧﺒﻮد. ﺑﭽﻪﻫـﺎ زﻣـﻴﻦ ﮔﻴـﺮ
ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و آﻣﺎر ﺷﻬﺪا ﺳﺮﻳﻌﺎً ﺑﺎﻻ ﻣﻰرﻓﺖ، ﻳﻜﻰ از ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﺎنِ واﺣﺪ ﺗﺨﺮﻳﺐ ﺑﺎ ﻗﺮارﮔﺎه ﺗﻤﺎس ﮔﺮﻓـﺖ و
ﮔﺰارﺷﻰ از ﺳﺪ ﻧﻔﻮذﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﻣﻮاﻧﻊ اﻳﺬاﻳﻰ و ﺗﻠﻔﺎت ﮔﺴﺘﺮده اراﻳـﻪ داد و ﺑـﺎ ﺗﺤﻠﻴـﻞ دﻗﻴـﻖ، اﻣﻜـﺎن اداﻣـﻪ
ﻋﻤﻠﻴﺎت از آن ﻣﺤﻮر را ﻣﻨﺘﻔﻰ داﻧﺴﺖ، اﻣﺎ ﺷﺮاﻳﻂ وﻳﮋهاى در آن ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺣﺎﻛﻢ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺑﺎﻳـﺪ ﺑـﻪﻫـﺮ
ﻗﻴﻤﺖ، ﺧﻂ دﺷﻤﻦ در آن ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻣﻰﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﺗﻤﺎس ﺑﺮﻗﺮار ﺷﺪ و در اﻧﺘﻬﺎ آن ﻓﺮﻣﺎﻧـﺪه ﺑـﺎ
دﻟﻰ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﺗﻘﺎﺿﺎى دﻋﺎ و ﺗﻮﺳﻞ ﺑﻪ اﺋﻤﻪ ﻣﻌﺼﻮﻣﻴﻦ(ع) را از ﻣﺴﺌﻮﻻن ﻗﺮارﮔﺎه ﻣﻰﻛﻨـﺪ. ﻣـﺴﺌﻮﻻن ﺑـﺎ
ﺑﻴﺖ اﻣﺎم راﺣﻞ ارﺗﺒﺎط ﺑﺮﻗﺮار ﻣﻰﻛﻨﻨﺪ. اﻣﺎم ﻋﺰﻳﺰ ﻫﻢ از درﮔﺎه ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﻴﺮوزى را ﻣـﺴﺌﻠﺖ ﻣـﻰﻧﻤﺎﻳﻨـﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺻﺪاى ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺑﻪﮔﻮش ﻣﺴﺌﻮﻻن ﻗﺮارﮔﺎه رﺳﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻰﮔﻔـﺖ: ﺑـﻪ ﺧـﺪا، ﻓﺎﻃﻤـﻪ زﻫـﺮا(س) ﻣﻌﺒـﺮ
زد.(اﻳﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪه ﺑﻌﺪاً ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ) ﺑﻪ ﻳﺎد دارم ﺑﻌﺪ از اﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎن ﺑﻬﺎرى ﮔﻔﺖ: ﺑﺮادران، اﮔﺮ ﻣـﻰﺧﻮاﻫﻴـﺪ
ﭘﻴﺸﻤﺮگ ﺳﺎﻳﺮ رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﺑﺎﺷﻴﺪ، ﻗﺒﻞ از ﻫﻤﻪ وارد ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺷﻮﻳﺪ و ﺑﻌﺪ از ﻫﻤﻪ از ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺧﺎرج ﺷﻮﻳﺪ.
ﺗﺨﺮﻳﺐ ﺟﺎى ﺷﻤﺎﺳﺖ و از داوﻃﻠﺒﻴﻦ ﺧﻮاﺳﺖ ﺗﺎ در ﮔﻮﺷﻪاى ﺗﺠﻤﻊﻛﻨﻨﺪ و ﺗﻌﺪاد زﻳـﺎدى از ﺑـﺴﻴﺠﻴﺎن
ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻨﺪ و ﺑﻪ او ﭘﻴﻮﺳﺘﻨﺪ.
آﻗﺎ ﺑﺎﻟﻰ ﻻﺷﻚ در اداﻣﻪﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻛﻼﺳﻬﺎى آﻣﻮزش ﺗﺨﺮﻳﺐ در ﭘﺎدﮔﺎن آﻏﺎز ﺷﺪه ﺑﻮد - ﺗﻘﺮﻳﺒﺎً دو ﻣﺎه
ﺗﺎ آﻏﺎز ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻬـﺎى واﻟﻔﺠـﺮ 8 و 9، ﻓﺮﺻـﺖ ﻣﻨﺎﺳـﺒﻰ ﺑـﺮاى ﻛﺎدرﺳـﺎزى و اﻧﺘﻘـﺎل ﺗﺠﺮﺑﻴـﺎت در دﺳـﺖ
ﻣﺴﺌﻮﻻن ردهﻫﺎ ﻗﺮار ﻣﻰداد و ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﺑﺨـﺶ اﻋﻈـﻢ آﻣﻮزﺷـﻬﺎ را ﺧـﻮدش ﺑـﺮ ﻋﻬـﺪه ﻣـﻰﮔﺮﻓـﺖ.
آﻣﻮزﺷﻬﺎى او اﻏﻠﺐ ﺣﻮل ﻣﺤﻮر ﺧﺎﻃﺮات ﺷﻬﺪا دور ﻣﻰزد. وﻇﻴﻔـﻪ او ﺳـﺎﺧﺘﻦ ﺗﺨﺮﻳـﺐ ﭼـﻰ و ﻧﻈـﺮش
آﻣﺪن آﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺑﺴﻴﺞﺑﻮد. ﺧﺎﻃﺮهاى ﻛﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﺑﺎرﻫﺎ آن را ﻧﻘﻞ ﻣﻰﻛـﺮد اﻳـﻦ ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻣـﻰﮔﻔـﺖ:
ﻋﻤﻠﻴﺎت رﻣﻀﺎن ﺑﻮد، در ﻣﺮاﺣﻞ اوﻟﻴﻪ ﻧﻔﻮذ ﺧﻮﺑﻰ در ﻋﻤﻖ ﻧﻴﺮوﻫﺎى دﺷﻤﻦ داﺷﺘﻴﻢ، ﺑﺮاى ﺟﻠـﻮﮔﻴﺮى از
ﭘﺎﺗﻚ ﺳﻨﮕﻴﻦ دﺷﻤﻦ - ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﮔﺮداﻧﻬﺎى ﺗﺎﻧﻚ ﺻﻮرت ﻣﻰﮔﺮﻓـﺖ - وﻇﻴﻔـﻪ ﻛﺎﺷـﺘﻦ ﻣﻴﻨﻬـﺎى ﺿـﺪ
ﺗﺎﻧﻚ را در ﻧﻮك ﭘﻴﻜﺎن ﻧﻴﺮوﻫﺎى ﺧﻮدى و در اﺳﺮع وﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ دادﻧﺪ، ﺑـﻪ ﭘـﻴﺶ رﻓﺘـﻴﻢ. ﺗﻌـﺪاد زﻳـﺎدى
ﺷﻬﻴﺪ و ﻣﺠﺮوح در ﺑﻴﺎﺑﺎﻧﻬﺎى ﻛﺮﺑﻼى ﻣﺎ اﻓﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ، اﻣﺎ ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ ﻣﺎ وﻳﮋه ﺑﻮد و ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎم ﻣـﻰدادﻳـﻢ.
ذﻛﺮﻫﺎى ﻣﺨﺘﻠﻔﻰ از ﻣﺠﺮوﺣﺎن ﻣﻰﺷﻨﻴﺪﻳﻢ، اﻣﺎ ﺑﺮاى اﺟﺮاى ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ ﭘﻴﺶ ﻣﻰرﻓﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎن ﺻﺪاى
ﺳﻮزﻧﺎﻛﻰ ﻣﺮا ﻣﻴﺨﻜﻮب ﻛﺮد. دﻳﺪم ﭘﻴﺮﻣﺮدى ﺑﺴﻴﺠﻰ و ﻣﺠﺮوح آﺧﺮﻳﻦ رﻣﻘﻬﺎﻳﺶ را ﺟﻤﻊ ﻛـﺮده ﺑـﻮد و
ﻣﺼﺮاﻋﻰ را ﺗﻜﺮار ﻣﻰﻛﺮد: (ﺗﺸﻨﻪ آب ﻓﺮاﺗﻢ اى اﺟﻞ ﻣﻬﻠﺖ ﺑﺪه).
ﻣﺘﺄﺛّﺮ ﺷﺪم و ﻋﻬﺪ ﻛﺮدم ﭘﺲ از اﺗﻤﺎم ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ او را ﺑﻪ ﻋﻘﺐ اﻧﺘﻘﺎل دﻫﻢ. ﻣﻴﻨﻬﺎ را ﻛﺎﺷﺘﻢ و ﺑـﻪ ﺳـﻤﺖ
او رﻓﺘﻢ. ﺑﻪ ﺷﺪت ﻣﺠﺮوح ﺑﻮد، اﻣﺎ ﻣﺮا ﺑﻪ اﺻﺮار ﺑﻪ ﺳﺮاغ ﻳﻜﻰ دﻳﮕﺮ از رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﻣﺠﺮوح ﻓﺮﺳﺘﺎد، ﺑـﻪ آن
ﺳﻤﺖ رﻓﺘﻢ و ﭘﺲ از ﺑﺎزﮔﺸﺖ دﻳﺪم او ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪه اﺳﺖ.
ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﺧﻴﻠﻰ اﻫﻤﻴﺖ ﻣﻰداد. آﺧﺮﻫﺎى ﺷﺐ در ﻛﻨﺎر ﺗﺎﻧﻜﺮﻫﺎى آب و در ﺣﺎل وﺿﻮ ﮔـﺮﻓﺘﻦ
او را ﻣﻰدﻳﺪم. ﻳﻚ ﺷﺐ در ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻰ واﻟﻔﺠﺮ 9 در ﺣﺎﻟﻰ ﻛﻪ وﺿﻮ ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ ﺳﺮ ﺻـﺤﺒﺖ را ﺑـﺎ او
ﺑﺎز ﻛﺮدم، او ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻳﻜﻰ از رﻓﻘﺎى ﺷﻬﻴﺪم در اﺑﺘﺪاى ورود ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ از ﺗـﺎرﻳﻜﻰ وﺣـﺸﺖ داﺷـﺖ، اﻣـﺎ
ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﻰ ﻣﻰدﻳﺪم در دل ﺷﺐ از ﻣﺎ ﭘﻨﻬﺎن ﻣﻰﺷﻮد. ﻳﻚ ﺷﺐ او را ﺗﻌﻘﻴﺐ ﻛﺮدم، دﻳﺪم در دل ﻛـﻮه
ﻗﺒﺮى ﺑﺮاى ﺧﻮدش ﻛﻨﺪه ﻗﺮآن و ﻣﻔﺎﺗﻴﺢ در آن ﻗﺮار داده و ﺑﺎ ﻧﻮر ﻓﺎﻧﻮس ﺑﻪ ذﻛﺮ و ﻧﻤﺎز و ﮔﺮﻳﻪ ﻣﺸﻐﻮل
اﺳﺖ و دﻳﺮى ﻧﭙﺎﻳﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻟﻘﺎى ﻣﻌﺒﻮد رﻓﺖ.
ﺷﻬﻴﺪ ﻋﻘﻴﺪه ﺧﺎﺻﻰ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﻓﺎﻃﻤﻪ زﻫﺮا(س) داﺷﺖ و ﻫﻤﻪ ﺗﻮﺳﻼﺗﺶ را از وﺟﻮد ﻣﺒﺎرك ﺑﺎﻧﻮى ﺑﺰرگ
ﻋﺎﻟﻢ ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ.
روزى ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﻣﻰﮔﻔﺖ: در ﻳﻜﻰ از ﺟﻠﺴﺎت دﻋﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﻛـﺮده ﺑـﻮدم در اﻳـﻦ ﺑـﻴﻦ ﻧﺎﻟـﻪ ﻳﻜـﻰ از
رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻛﻪﺑﺎ اﺳﺘﻐﺎﺛﻪ ﻋﺠﻴﺒﻰ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺧﺪاﻳﺎ! ﺑﺪن ﻣﻦ ﺿﻌﻴﻒ اﺳﺖ ﺗﺤﻤﻞ ﻋﺬاب اﺧـﺮوى
را ﻧﺪارم. ﺧﺪاﻳﺎ! ﻣﺮا ﭘﺎك ﮔﺮدان و راﺣﺖ ﺑﻪ آن دﻧﻴﺎ ﺑﺒﺮ. ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮدم و ﻣﻦ در ﻳﻜـﻰ از
دﻋﺎﻫﺎﻳﻢ آن را ﺗﻜﺮار ﻛﺮدم، دﻳﺮى ﻧﮕﺬﺷﺖ ﻛﻪ ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﻰ آﻏﺎز ﺷﺪ. در اﻳـﻦ ﻋﻤﻠﻴـﺎت ﺑـﻪ
ﻋﻠّﺖ ﺷﻬﺎدت ﺟﻤﻌﻰ از ارﻛﻨﺎن اﻃّﻼﻋـﺎت و ﻋﻤﻠﻴـﺎت وﻇﻴﻔـﻪ راﻫﻨﻤـﺎﻳﻰ رزﻣﻨـﺪﮔﺎن ﺑـﺮدوش ﻧﻴﺮوﻫـﺎى
ﺗﺨﺮﻳﺐ ﮔﺬاﺷﺘﻪ ﺷﺪ ﭘﺲ از زدن ﻣﻌﺒﺮ و ﻋﺒﻮر ﻧﻴﺮوﻫﺎ، ﻳﻜﻰ از ﺳﻨﮕﺮﻫﺎى ﻛﺎﻟﻴﺒﺮ 50 دﺷـﻤﻦ ﻛـﻪ ﻛـﺎﻣﻼً
ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ در ارﺗﻔﺎع ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﻣﺴﻠّﻂ ﺑﻮد، ﺗﻌﺪاد زﻳﺎدى از ﺑﭽﻪﻫﺎ را ﺷﻬﻴﺪ ﻳﺎ ﻣﺠﺮوح ﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ
راﻫﻰ ﺟﺰ ﺧﺎﻣﻮش ﻛﺮدن آن وﺟﻮد ﻧﺪاﺷﺖ. ﻣﻦ ﺑﺎ دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﺎرﻧﺠﻚ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ آن ﭘﻴﺶ رﻓـﺘﻢ و در
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮى آن ﺷﻨﺎﺳﺎﻳﻰﺷﺪم، رﮔﺒﺎرى ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﻳﻢ ﺳﺮازﻳﺮ ﺷﺪ و ﻫﺮ دو ﭘﺎﻳﻢ ﺑﻪ ﺷﺪت ﻣﺠﺮوح ﺷﺪ، ﭘـﺲ
از زﻣﻴﻦ ﮔﻴﺮ ﺷﺪن ﺑﻪﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻨﺘﻘﻞ و در ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎﻧﻰ در ﺗﻬﺮان ﺑﺴﺘﺮى ﺷـﺪم. ﻫـﺮ دو ﭘـﺎﻳﻢ را از
ﻛﻤﺮ ﮔﭻ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، دﻟﻢ ﺑﺮاى ﺟﺒﻬﻪﻫﺎ ﺗﻨﮓ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺳﺎﻳﺮ ﻣﺠﺮوﺣﺎن ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺮاﺳﻢ دﻋـﺎى
ﻛﻤﻴﻞ و ﺗﻮﺳﻞ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﻮﻧﺪ و ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ را در ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻤﻜﺮان ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ، اﻣﺎ اﻳﻦ اﻣﺮ ﺑﺮاﻳﻢ ﻣﻴﺴﺮ ﻧﺒـﻮد.
ﻣﻦ روزى ﻫﻤﻴﻦ دﻋﺎ را دوﺑﺎره ﺗﻜﺮار ﻛﺮدم و ﮔﻔﺘﻢ: ﺧﺪاﻳﺎ! ﻣﻦ ﺧﻴﻠﻰ ﺿﻌﻴﻔﻢ، ﺗﺤﻤﻞ ﻫﻴﭻﮔﻮﻧﻪ ﻋﺬاﺑﻰ را
ﻧﺪارم، ﺣﺘّﻰ ﺗﺤﻤﻞ ﻋﺬاب دﻧﻴﻮى را ﻫﻢ ﻧﺪارم ﻛﻪ ﭘﺲ از ﻣﺪت ﻛﻮﺗﺎﻫﻰ در ﻛﻤـﺎل ﻧﺎﺑـﺎورى ﺳـﻼﻣﺘﻴﻢ را
ﺑﺎزﻳﺎﻓﺘﻢ و از ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪم و ﺑﻪ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ.
آﻗﺎى ﺑﺎﻟﻰ ﻻﺷﻚ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﻋﻮارض ﻧﺎﺷﻰ از ﺟﺮاﺣﺘﻬـﺎى ﭘﻴـﺎﭘﻰ را ﺑـﺎ ﺧـﻮد ﺑـﻪ ﻫﻤـﺮاه
داﺷﺖ ؛ﻧﺎراﺣﺘﻰ ﭘﺎﻳﺶﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﺳﺠﺪهﻫﺎى ﻧﻤﺎز ﻛﺎﻣﻼً ﻣﺸﺨﺺ ﺑﻮد. او ﺑﻪ دﻋﺎى اﻣﺎم زﻣﺎن(ﻋﺞ) ﻋﻘﻴـﺪه
داﺷﺖ و ﻫﻨﮕﺎم ﻗﺮاﺋﺖﺳﻮره واﻗﻌﻪ در آﻳﻪ(ﻻﻳﻤﺴﻪ اﻻاﻟﻤﻄﻬﺮون) ﺗﺄﻣﻞ ﻣﻰﻛﺮد و دﻳﮕﺮ ﻧﻤﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ اداﻣﻪ
دﻫﺪ. ﺷﻬﻴﺪ از وﺳﻮﺳﻪﻫﺎﻣﻰﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺳﺪ راه ﻣﻰﮔﺮدﻧﺪ.
و ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى ﻧﻘﻞ ﻣﻰﻛﺮد: در ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻰ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺳﻪ ﻧﻔﺮ دﻳﮕﺮ از رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﺑﺮاى اﺟﺮاى ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ ﺑﻪ
ﺳﻤﺖ ﻣﻮاﺿﻊ دﺷﻤﻦ ﻧﻔﻮذ ﻛﺮده ﺑﻮدﻳﻢ، آﺗﺶ ﺷﺪﻳﺪى روى ﺳﺮ ﻣﺎ ﺑﻮد و ﻳﻜﻰ از ﻫﻤﺮاﻫـﺎن ﻛـﻪ روﺣﻴـﻪ
ﻣﻨﺎﺳﺒﻰ ﻧﺪاﺷﺖ دﭼﺎر ﺗﺮس ﺷﺪﻳﺪى ﺷﺪه ﺑﻮد ﻛﻪ ﭘﺲ از ﻣﺪﺗﻰ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ دﻳﮕﺮ ﺑﻪﺟﻠﻮ ﻧﻤـﻰآﻳـﻢ و در
آن ﻧﺎﺣﻴﻪ ﭘﻨﺎﻫﮕﺎﻫﻰﻃﺒﻴﻌﻰ ﺑﻪ ﺷﻜﻞ ﻏﺎر وﺟﻮد داﺷﺖ، ﺑﻪ آﻧﺠﺎ ﺧﺰﻳﺪ و ﻣﺎ ﺟﻠﻮ رﻓﺘـﻴﻢ. ﻣﺄﻣﻮرﻳـﺖ را ﺑـﺎ
ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ اﻧﺠﺎم دادﻳﻢ و در راه ﺑﺎزﮔﺸﺖ دﻳﺪم ﺧﻤﭙﺎره ﻣﺴﺘﻘﻴﻤﺎً روى ﭘﻨﺎﻫﮕﺎه ﻋﻤـﻞ ﻛـﺮده اﺳـﺖ و او از
دﻧﻴﺎ رﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺷﻬﻴﺪﺗﺄﻛﻴﺪ داﺷﺖ ﻋﻤﺮ دﺳﺖ ﺧﺪاﺳﺖ و ﺷﺨﺺ ﻫﺮﺟﺎﻳﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻰﻣﻴﺮد و ﻫﻤﻪ ﭼﻴـﺰ را
از زاوﻳﻪ اﻧﺠﺎم ﺗﻜﻠﻴﻒ ﻣﻰدﻳﺪ.
ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻬﺎرى در زﻣﺎن آﻣﻮزش، در ﻳﻚ ﺷﺐ زﻣﺴﺘﺎﻧﻰ ﭘﺲ از ﺗﺤﻤـﻞ ﻣـﺸﻘّﺎت ﻓـﺮاوان رزم ﺷـﺒﺎﻧﻪ، در
دﻣﺎى 12 درﺟﻪ زﻳﺮ ﺻﻔﺮﺑﺎ ﻛﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﻰ ﺳﻨﮕﻴﻦ ﭘﺲ از ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺗﻤﺮﻳﻨﻰ ﻓﺘﺢ ﻗﻠّﻪ و اﺟﺮاى ﺗﺎﻛﺘﻴﻜﻬـﺎى
ﻣﻨﺎﺳﺐ و اﺟﺮاى ﺑﻴﺶ از 10 ﻛﻴﻠﻮﻣﺘﺮ ﻛﻮﻫﻨﻮردى ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﭘﻴﺎده رو، ﭘﺲ از دوﻳﺪن و ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻋﺒـﻮر از
ﮔﻞ و ﻟﺠﻦ، دﺳﺘﻮر داد ﻧﻴﺮوﻫﺎى ﺧﺴﺘﻪ و ﺳﺮﻣﺎزده ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﺗﺠﻬﻴﺰات و ﻟﺒﺎس وارد آب درﻳﺎﭼـﻪ اروﻣﻴـﻪ
ﺷﻮﻧﺪ و ﻗﺒﻞ از ﻫﻤﻪﺧﻮدش اﻳﻦ ﻛﺎر را اﻧﺠﺎم داد. وﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﮕﺎه ﺑﺎزﮔـﺸﺘﻴﻢ ﻧﺎﮔﻬـﺎن ﺻـﺪاى ﻧﻮﺣـﻪاش
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻣﻬﺪى ﻣﻰآﻳﺪ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﻣﻨﺰل ﺑﻪ ﻣﻨﺰل، ﻏﻤﮕـﻴﻦ ﻧﺒﺎﺷـﻴﺪ دوﺳـﺘﺎن ﺣـﻞ ﻣـﻰﺷـﻮد
ﻣﺸﻜﻞ. ﺷﻬﻴﺪ ﻫﻨﮕﺎم ﺣﻔﺮﻛﺎﻧﺎل و ﺳﻨﮕﺮزﻧﻰ ﺑﺎ در دﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ دﻳﻠﻢ و ﻛﻠﻨﮓ ﺑﺎ وﺟﻮد ﻋـﻮارض ﺷـﺪﻳﺪ
ﺟﺮاﺣﺖ از ﻫﻤﻪ ﺟﻠﻮﺗﺮﺑﻮد و ﻫﻤﻪ را ﺑﻪ ﺷﻮق ﻣﻰآورد و ﺑﻘﻴﻪ ﺑﻪ او ﺗﺄﺳﻰ ﻣـﻰﻛﺮدﻧـﺪ. ﺷـﻬﻴﺪ ﺑـﺎ وﺟـﻮد
اﻳﻦﻛﻪ ﭘﺎﺳﺪار ﺑﻮد ﻫﻤﻴﺸﻪﻟﺒﺎس ﺑﺴﻴﺠﻰ ﺑﺮﺗﻦ داﺷﺖ و ﺗﻨﻬﺎ در ﻋﻤﻠﻴﺎﺗﻬﺎ ﺑﺎﻟﺒﺎس ﻓـﺮم ﺳـﭙﺎه روﺑـﻪ روى
دﺷﻤﻦ ﻗﺮار ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺤﻤﺪﺑﻬﺎرى در 10 ﺷﻬﺮﻳﻮر 1365 در ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻛﺮﺑﻼى 2 در ﻣﻨﻄﻘﻪﺣﺎج ﻋﻤﺮان، ﭘﺲ از ﺷـﺶ ﺳـﺎل
ﺣﻀﻮر ﻣﺴﺘﻤﺮّ در ﺟﺒﻬﻪﻫﺎ، در ﺑﻴﺴﺖ و دو ﺳﺎﻟﮕﻰ در ﺣﻴﻦ اﺟﺮاى ﻣﺘﻬﻮراﻧـﻪ اﻳـﻦ ﻋﻤﻠﻴـﺎت، ﺑـﺎ اﻧﻔﺠـﺎر
ﮔﻠﻮﻟﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺎم رﻓﻴﻊﺷﻬﺎدت ﻧﺎﻳﻞ آﻣﺪ. ﭘﻴﻜﺮ ﻣﻄﻬـﺮش در ﻣـﺰار ﺷـﻬﺪاى ﺑﻬـﺸﺖ رﺿـﺎ(ع) ﻣـﺸﻬﺪ - در
ﻣﺠﺎورت ﺳﺮدار رﺷﻴﺪ اﺳﻼم ﺷﻬﻴﺪ ﻣﺤﻤﻮد ﻛﺎوه - در آﻏﻮش ﺧﺎك ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ.
{ﺷﻬﻴﺪ در وﺻﻴﺖﻧﺎﻣﻪاش ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻰﻧﻮﻳﺴﺪ:
"أﺣﺴِﺐ اﻟﻨﱠﺎس اَنْ ﻳﺘْﺮَﻛُﻮا اَن ﻳﻘُﻮﻟﻮاء اﻣﻨﱠﺎ وﻫﻢ ﻻ ﻳﻔْﺘَﻨﻮنَ"ﺳﻮره ﻋﻨﻜﺒﻮت – 2(ﻣﺮدم ﺧﻴﺎل ﻣـﻰﻛﻨﻨـﺪ
ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ اﻳﻤﺎن آوردﻳﻢ ﻛﺎﻓﻰ اﺳﺖ و آزﻣﺎﻳﺶ ﻧﻤﻰﺷﻮﻧﺪ.)
اﻣﺮوز روز ﻋﻤﻞ ﻛﺮدن اﺳﺖ ﺑﺎﻳﺪ دﺳﺖ از ﺟﺎن ﺷﺴﺖ و ﺑﺎ راه او ﻛﻪ راه اﺳﻼم اﺳـﺖ ﺑـﺮوﻳﻢ و ﺑـﺪاﻧﻴﻢ
ﻛﻪ ﺳﻌﺎدت اﺑﺪى در اﻳﻦ راه اﺳﺖ و ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﺘﻌﺎل ﺧﻄﺎب ﺑﻪ ﮔﻤﺮاﻫﺎن ﻣﻰﻓﺮﻣﺎﻳﺪ: از ﻋﺬاﺑﻰ ﺑﺘﺮﺳﻴﺪ ﻛﻪ
ﺑﻪ ﺳﺘﻤﮕﺮان ﺗﻨﻬﺎ اﺧﺘﺼﺎص ﻧﺪارد و آﻧﻬﺎ را ﻛﻪ ﺳـﺘﻢ ﻧﻜﺮدﻧـﺪ و ﺳـﻜﻮت اﺧﺘﻴـﺎر ﻛﺮدﻧـﺪ را ﻧﻴـﺰ ﺷـﺎﻣﻞ
ﻣﻰﺷﻮد.(ﻗﺮآن ﻛﺮﻳﻢ ﺳﻮره اﻧﻔﺎل آﻳﻪ 92).
شهید مصطفی چمران 2 (عکس بیشتر در ادامه مطلب)
زندگینامه شهید ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر

ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر - ﻓﺮزﻧﺪ ﺣﺴﻦ - در ﺳﺎل 1340 در ﺷﻬﺮﺳﺘﺎن ﻣـﺸﻬﺪ ﭼـﺸﻢ ﺑـﻪ
ﺟﻬﺎن ﮔﺸﻮد.
ﻣﺎدرش - ﺑﻰﺑﻰ ﻓﺎﻃﻤﻪﺳﻴﺪﻧﮋاد - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎن ﺑﺎز ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ. وﻗﺘﻰ ﻛـﻪ ﺳـﻪ روزه ﺑـﻮد ﺑـﻪ
دﺳﺘﺎﻧﺶ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﺮدم و ﻳﺎدم از ﺣﻀﺮت اﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ(ع) آﻣﺪ ﻛﻪ دﺳﺘﺎﻧﺶ را در راه ﺧﺪا از دﺳﺖ داد و ﻣﻦ
ﻓﻜﺮ ﻛﺮدم ﻛﻪ اﻳﻦ ﺑﭽﻪ دﺳﺘﺶ را در راه ﺧﺪا از دﺳﺖ ﺧﻮاﻫﺪ داد ﻛﻪ ﻫﻤﺎن ﻃﻮر ﻫﻢ ﺷﺪ.
ﻛﻮدﻛﻰ آرام ﺑﻮد. در ﺷﺶ ﻣﺎﻫﮕﻰ ﺳﻼم ﻛـﺮدن و در ﻳـﻚ ﺳـﺎﻟﮕﻰ ﺑـﺴﻢ اﻟﻠّـﻪ اﻟـﺮﺣﻤﻦ اﻟـﺮﺣﻴﻢ را
آﻣﻮﺧﺖ. در ﭘﻨﺞ ﺳﺎﻟﮕﻰﻧﻤﺎزش را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. در ﺷﺶ ﺳﺎﻟﮕﻰ ﻗﺮآن و دﻳﻮان ﺣﺎﻓﻆ را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. اﺻﻮل و
ﻓﺮوع دﻳﻦ را ﻳﺎد داﺷﺖ و ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎى دﻳﮕﺮ ﻧﻴﺰ ﻳﺎد ﻣﻰداد.
در ﻛﺎرﻫﺎى ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ واﻟﺪﻳﻨﺶ ﻛﻤﻚ ﻣﻰﻛﺮد.
ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در ﻛﻼس اول دﺑﺴﺘﺎن ﻛﻪ ﻣﻌﻠّﻢ از ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻣﻰﺧﻮاﻫﺪ ﻳﻚ ﺳﺮودى را ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ، ﻛﺴﻰ
ﻳﺎد ﻧﺪاﺷﺖ و ﻓﺮزﻧﺪم - ﻋﻠﻰاﺻﻐﺮ - ﺷﻌﺮى از ﺣﺎﻓﻆ را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
در ﺳﺎل 1352 دورهى اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﻣﺪرﺳﻪى ﻋﺒﺪاﻟﻠّﻬﻴﺎن و در ﺳـﺎل 1355 دوره ى راﻫﻨﻤـﺎﻳﻰ را در
ﻣﺪرﺳﻪى رﺳﺘﺎﺧﻴﺰ و در ﺳﺎل 1359 دوره ى دﺑﻴﺮﺳﺘﺎن را در ﻫﻨﺮﺳﺘﺎن ﺳﻴﺪﺟﻤﺎلاﻟﺪﻳﻦ اﺳـﺪآﺑﺎدى در
رﺷﺘﻪى اﺗﻮﻣﻜﺎﻧﻴﻚ ﺑﻪ اﺗﻤﺎم رﺳﺎﻧﺪ.
در ﺗﻌﻄﻴﻼت ﻛﺎر ﻣﻰﻛﺮد و ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺑﺮاى ﺧﻮدش ﻛﺘـﺎب و دﻓﺘـﺮ ﻣـﻰﺧﺮﻳـﺪ. از ﻧﻈـﺮ درﺳـﻰ ﺷـﺎﮔﺮد
ﻣﻤﺘﺎزى ﺑﻮد. ﻣﻌﻠّﻢﻫﺎ او را ﺑﺴﻴﺎر دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﺪ و در ﺑﺴﻴﺎرى از ﻣﻮارد ﺟﺎﻳﺰه ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ.
ﻣﺎدرش ﻣﻜﺘﺐدار ﺑﻮد و در ﺧﺎﻧﻪ ﻛﻼس ﻗﺮآن ﻣﻰﮔﺬاﺷﺖ. وﻗﺘﻰ وارد ﻣﻨﺰل ﻣﻰﺷﺪ، ﭼـﻮن دﺧﺘﺮﻫـﺎ در
ﺣﺎل ﻳﺎد ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻗﺮآن ﺑﻮدﻧﺪ ﭼﺸﻢﻫﺎﻳﺶ را ﻣﻰﺑﺴﺖ و ﺳﺮﻳﻊ داﺧﻞ ﺧﺎﻧـﻪ ﻣـﻰرﻓـﺖ و ﭘـﺮده ى اﺗـﺎق را
ﻣﻰاﻧﺪاﺧﺖ. ﺑﻪ دﺳﺘﻮرات ﻗﺮآن ﻋﻤﻞ ﻣﻰﻛﺮد. وﻗﺘﻰ ﻣﺪادش ﻛﻮﭼـﻚ ﻣـﻰﺷـﺪ آن را دور ﻧﻤـﻰاﻧـﺪاﺧﺖ.
ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﺳﺮاف اﺳﺖ و ﺧﺪاوﻧﺪ اﺳﺮاف ﻛﺎران را دوﺳﺖ ﻧﺪارد.
ﺑﺴﻴﺎر رﻳﺰ ﻣﻰﻧﻮﺷﺖ ﺗﺎ زﻳﺎد ﻛﺎﻏﺬ ﻣﺼﺮف ﻧﺸﻮد.
ﭘﺲ از اﺧﺬ دﻳﭙﻠﻢ در رﺷﺘﻪى اﻟﻜﺘﺮوﻧﻴﻚ داﻧﺸﮕﺎه ﺗﺒﺮﻳﺰ ﻣﺸﻐﻮل ﺑﻪ ﺗﺤـﺼﻴﻞ ﺷـﺪ و ﺑـﺎ ﺷـﺮوع ﺟﻨـﮓ
ﺗﺤﻤﻴﻠﻰ ﺗﺮك ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻧﻤﻮد و ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ. ﺣﻀﻮر در ﺟﺒﻬﻪ را ﻻزم و ﺿﺮورى ﻣﻰداﻧﺴﺖ و ﺑﻪ ﻋﻨﻮان
ﭘﺎﺳﺪار ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺮد. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﻐﻞ ﭘﺎﺳﺪارى ﻋﻼﻗﻪ دارم.
اوﻗﺎت ﻓﺮاﻏﺖ ﺑﻪ ورزش ﻛﻮﻧﮓﻓﻮ ﻣـﻰﭘﺮداﺧـﺖ و ﻣـﺴﺠﺪ ﻣـﻰرﻓـﺖ. در زﻣـﺎن ﻃـﺎﻏﻮت ﺑـﻪ ﺳـﻴﻨﻤﺎ
ﻧﻤﻰرﻓﺖ؛ ﻣﻰﮔﻔﺖ: رﻓﺘﻦﺑﻪ ﺳﻴﻨﻤﺎ ﺣﺮام اﺳﺖ.
ﻛﺘﺎبﻫﺎى ﺣﻠﻴﺔ اﻟﻤﺘﻘﻴﻦ و رﺳﺎﻟﻪى اﻣﺎم ﺧﻤﻴﻨﻰ را ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻣﻰﻛﺮد. ﻗﺮآن ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﻧﻤـﺎزش را ﻣﺮﺗّـﺐ
اﻧﺠﺎم ﻣﻰداد. زﻣﺎﻧﻰﻛﻪ ﻧﻤﺎز ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ از ﺧـﻮف ﺧـﺪا دﺳـﺖﻫـﺎﻳﺶ ﻣـﻰﻟﺮزﻳـﺪ. ﻫﻤﭽﻨـﻴﻦ ﻧﻤـﺎز ﺷـﺐ
ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در ﻧﻴﻤﻪ ﺷﺒﻰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪم ﻛﻪ او در ﺣﺎل ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻤﺎز اﺳﺖ. ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﻰ ﻛـﻪ
در ﻗﻨﻮت ﺑﻮد دﻳﺪم دﺳﺖﻫﺎﻳﺶﻣﻰﻟﺮزد. ﺑﻌﺪ از اﺗﻤﺎم ﻧﻤﺎز از او ﭘﺮﺳـﻴﺪم: ﭼـﺮا در ﻗﻨـﻮت دﺳـﺖﻫﺎﻳـﺖ
ﻣﻰﻟﺮزﻳﺪ؟ ﮔﻔﺖ: آﻳﺎﻛﺎرى ﻛﺮده ام ﻛﻪ ﺷﻤﺎ از ﺧﻮاب ﺑﻴﺪار ﺷﺪه اﻳﺪ؟ ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻪ. ﮔﻔﺖ: در ﻣﻮرد ﻧﻤﺎز ﺷـﺒﻢ
ﺑﻪ ﻛﺴﻰ ﭼﻴﺰى ﻧﮕﻮﻳﻴﺪ.
اﻗﺪس ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر - ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺳﺮ ﺗﺎ ﺳﺮ ﻣﺎه ﻣﺒﺎرك رﻣﻀﺎن ﻧﻤـﺎز را در
ﻣﺴﺠﺪ ﺧﻮاﻧﺪم و وﻗﺘﻰ اﻳﻦ ﺧﺒﺮ را ﺑﻪ ﺑﺮادرم ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪ.
در دوران اﻧﻘﻼب در ﺻﻒ ﻣﺨﺎﻟﻔﻴﻦ رژﻳﻢ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ و ﺗﻤﺎم وﻗﺘﺶ را ﺻﺮف ﻣﺒﺎرزه ﺑـﺎ رژﻳـﻢ ﻛـﺮد. ﺑـﻪ
ﭘﺨﺶ اﻋﻼﻣﻴﻪ و ﻧﻮارﻫﺎى اﻣﺎم ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ. ﺑﺎ ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب اﺳـﻼﻣﻰ در ﮔـﺸﺖﻫـﺎى ﺷـﺒﺎﻧﻪ ﺷـﺮﻛﺖ
ﻣﻰﻛﺮد.
در ﺑﺴﻴﺞ و ﺳﭙﺎه ﺣﻀﻮر داﺷﺖ. در ﺑﺴﻴﺞ ﻣﺪرﺳﻪ ﻧﻴﺰ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻣﻰﻛﺮد. ﻛﻼس ﻋﻘﻴﺪﺗﻰ داﻳﺮ ﻣﻰﻧﻤﻮد. ﺑـﺎ
ﻣﻨﺎﻓﻘﻴﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ در ﺳﺘﻴﺰﺑﻮد.
ﺑﺎ ﺷﺮوع ﺟﻨﮓ ﺗﺤﻤﻴﻠﻰﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺘﺎﻓﺖ. رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ را ﺗﻜﻠﻴـﻒ ﻣـﻰداﻧـﺴﺖ.
ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭘﻴﺮوزى از آنِ ﻣﺎﺳﺖ. او ﺑﺮاى ﻣﺤﻔﻮظ ﻧﮕﻪداﺷﺘﻦ درﺧﺖ اﻧﻘﻼب از ﮔﺰﻧﺪ دﺷﻤﻨﺎن، ﺟﺒﻬﻪ را
ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺗﺮﺟﻴﺢ داد.
ﺑﻰﺑﻰ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻴﺪ ﻧﮋاد - ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: از ﺳﺮﺑﺎزى ﻣﻌﺎف ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺑﺮﮔﻪى ﻛﻔﺎﻟﺖ را ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮد و از اﻳﻦ ﻛﺎر ﺑﺴﻴﺎر ﻧﺎراﺣﺖ ﺑﻮد. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺑﺎ اﻳﻦ ﻛﺎر ﻣﻦ از رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺎز ﻣﺎﻧﺪم. ﻳﻚ روز آﻣـﺪ و
ﮔﻔﺖ: وارد ﺳﭙﺎه ﭘﺎﺳﺪاران ﺷﺪم و ﻣﻰﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮوم. اﮔﺮ ﺑﺮاى ﺗﺤﻘﻴﻘﺎت آﻣﺪﻧﺪ، آﺑﺮوى ﻣﺮا ﺣﻔﻆ
ﻛﻨﻴﺪ. در ﺗﺤﻘﻴﻘﺎت ﻣﺤﻠّﻰ، ﻣﺎ ﻫﺮﭼﻪ از او دﻳﺪه ﺑﻮدﻳﻢ، ﮔﻔﺘﻴﻢ ﻛﻪ او ﻫﻢ ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪ.
ﺑﺮاى ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ از ﺑﻴﺖ اﻣﺎم اﻧﺘﺨﺎب ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺣﺪود ﺷﺶ ﻣﺎه در ﺑﻴﺖ اﻣﺎم ﺑﻮد.
ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻳﻚ روز ﮔﻔﺖ: ﻣﻰﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺮوم. ﮔﻔﺘﻢ: ﺗﻮ ﺻﺒﺢ و ﺷﺐ ﺻـﻮرت اﻣـﺎم را
ﻣﻰﺑﻴﻨﻰ و اﻳﺸﺎن را زﻳﺎرت ﻣﻰﻛﻨﻰ، اﻳﻦ ﻛﻪ از ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻬﺘﺮ اﺳﺖ. ﮔﻔـﺖ: ﻣـﻰﺧـﻮاﻫﻢ ﺑـﻪ اﻣـﺎم و ﻣـﺮدم
ﺧﺪﻣﺘﻰ ﻛﺮده ﺑﺎﺷﻢ. او ﻣﺮدم را ﺑﺮاى رﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﻰﻛﺮد.
ﻣﺪت ﻛﻤﻰ را در ﻣﺮﺧّﺼﻰ ﻣﻰﮔﺬراﻧﺪ و ﻣﺪت زﻳﺎدى را در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻮد.
ﺑﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﺧﻮد ﺗﻮاﻧﺴﺘﻪﺑﻮد ﭼﺎهﻫﺎى ﻧﻔﺘﻰ را - ﻛﻪ ﻋﺮاق آﺗﺶ زده ﺑﻮد - ﻣﻬﺎر ﻛﻨﺪ.
در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﺎ وﺟﻮدى ﻛﻪﻳﻚ رزﻣﻨﺪه اﺣﺘﻴﺎج ﺑﻪ ﺗﻐﺬﻳﻪ و اﻧﺮژى دارد، او ﺑﻪ ﺑﻴﻤﺎران ﺧﻮن اﻫﺪا ﻣﻰﻛﺮد.
ﺑﻰﺑﻰ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻴﺪ ﻧﮋاد - ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﻣﺮﺧّـﺼﻰ ﻛـﻪ آﻣـﺪه ﺑـﻮد، ﺑـﺴﻴﺎر ﻧﺎراﺣـﺖ ﺑـﻮد.
ﻣﻰﮔﻔﺖ: در ﺟﻠﻮى ﭼﺸﻢﻣﻦ ﻳﺎزده ﻧﻔﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻧﺪ، ﻋﺪه اى آب ﻣﻰﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ، ﻋﺪه اى زﺧﻤﻰ ﺑﻮدﻧـﺪ و
ﺑﺎﻳﺪ ﺳﺮﻳﻊ آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻰﻛﺮدﻳﻢ، وﻟﻰ ﻣﻦ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ آن ﺻﻮرت ﻛﺎرى اﻧﺠﺎم دﻫﻢ.
در ﺟﺒﻬﻪ ﺳﻌﺎدت داﺷﺖﻛﻪ اﻣﺎم زﻣﺎن(ﻋﺞ) را زﻳﺎرت ﻛﻨﺪ و ﻃﺮح ﻳـﻚ ﻋﻤﻠﻴـﺎت را از اﻳـﺸﺎن درﻳﺎﻓـﺖ
ﻧﻤﺎﻳﺪ.
ﺷﻬﻴﺪ ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر در ﻧﺎﻣﻪاى ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده اش ﻣﻰﻧﻮﻳﺴﺪ: ﺧﺪﻣﺖ واﻟﺪﻳﻦ ﻋﺰﻳـﺰ و ﻣﻬﺮﺑـﺎﻧﻢ
ﺳﻼم ﻋﺮض ﻣﻰﻛﻨﻢ. اﻣﻴﺪوارم ﻛﻪ ﺣﺎﻟﺘﺎن ﺧﻮب ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﺪر و ﻣﺎدر ﻋﺰﻳﺰ، در ﻫﻨﮕﺎم ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺳﺎل ﻧﻮ ﺑـﺮاى
ﻓﺮج اﻣﺎم زﻣﺎن(ﻋﺞ) و ﺳﻼﻣﺘﻰ اﻣﺎم اﻣﺖ و ﭘﻴﺮوزى رزﻣﻨﺪﮔﺎن اﺳﻼم ﺣﺘﻤﺎً دﻋﺎ ﻛﻨﻴﺪ.
ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در ﻳﻜﻰ از ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖﻫﺎ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻗﻮﭼﺎن رﻓﺘﻪﺑﻮد ﻛﻪ در آن ﺟﺎ ﺑـﺮف ﺳـﻨﮕﻴﻨﻰ
ﺑﺎرﻳﺪه ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦﺧﺎﻃﺮ ﺑﻪ ﻏﺎرى ﻛﻪ در ﻫﻤﺎن ﻧﺰدﻳﻜﻰ ﺑﻮده ﭘﻨﺎه ﻣﻰﺑﺮﻧﺪ و ﻣﺎﺷﻴﻦ ﭘﺎﺳﮕﺎه ﻣﺠﻬﺰ ﺑـﻪ
زﻧﺠﻴﺮ ﭼﺮخ ﻧﺒﻮد و اﻳﺸﺎن ﺑﺮاى آوردن زﻧﺠﻴﺮ ﺑﻪ ﭘﺎﺳﮕﺎه ﻣﻰرود و ﻣﺎﺷﻴﻦ را از ﺑﺮفﻫﺎ ﺑﻴﺮون ﻣـﻰآورﻧـﺪ.
در آن ﻫﻮاى ﺑﺴﻴﺎر ﺳﺮد اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺷﺪت ﻣﺮﻳﺾ ﻣﻰﺷﻮد. ﭼﻨﺪ روزى را در ﺧﺎﻧﻪ اﺳـﺘﺮاﺣﺖ ﻛـﺮد، وﻟـﻰ
ﺑﻬﺒﻮد ﻧﻴﺎﻓﺖ. او را ﺑﻪ ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﺮدﻳﻢ. ﺑﺪﻧﺶ ﻋﻔﻮﻧﺖ ﻛﺮده ﺑﻮد و ﺑﻴﻤﺎرﻳﺶ واﮔﻴـﺮدار ﺑـﻮد. ﺑـﻪ
ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮ دﻋﺎ ﻛﺮدم ﻛﻪ ﻳﺎ اﺑﺎاﻟﻔﻀﻞ(ع) ﭘﺴﺮم را ﺷﻔﺎ ﺑﺪه. و ﮔﻮﺳﻔﻨﺪى را ﺑـﺮاﻳﺶ ﻧـﺬر ﻛـﺮدم. روز
ﺑﻌﺪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ روز اﺳﺘﺮاﺣﺖ در ﻣﻨﺰل، ﺑﻪ ﺟﺒﻬـﻪ رﻓـﺖ. زﻣـﺎﻧﻰ ﻛـﻪ ﺑـﻪ ﺟﺒﻬـﻪ
ﻣﻰرﻓﺖ ﮔﻔﺖ: در روى ﺗﺨﺖ ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن دﻋﺎ ﻛﺮدم ﻛﻪ ﺧﺪاﻳﺎ، اﮔﺮ ﻋﻤﺮم ﺳﺮآﻣﺪه، ﻣﺮا در ﺟﺒﻬـﻪ ﺷـﻬﻴﺪ
ﻛﻦ.
در ﺟﺒﻬﻪ ﻣﺠﺮوح ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده اش ﭼﻴﺰى ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮد. ﻣﺠﺮوﺣﻴﺖ دﺳﺘﺶ ﺑـﻪ ﺣـﺪى ﺑـﻮد ﻛـﻪ
دﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪ.
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده اش ﺗﻮﺻﻴﻪﻣﻰﻛﺮد: ﺣﺠﺎب را رﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻴﺪ. ﻧﻤﺎز ﺑﺨﻮاﻧﻴﺪ، ﻧﻤﺎز را ﺳﺮ وﻗﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺑﻴﺎورﻳﺪ.
آﺧﺮﻳﻦ ﺻﺤﺒﺘﺶ ﺑﺎ ﻣﺎدر اﻳﻦ ﺑﻮد: در ﺷﻬﺎدت ﻣﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ.
ﺑﻰﺑﻰ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺳﻴﺪ ﻧﮋاد - ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎرى ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖﺑـﻪ ﺟﺒﻬـﻪ ﺑـﺮود ﻳـﻚ
اﺳﻠﺤﻪ ﺑﻪ ﻣﻨﺰل آورد و ﮔﻔﺖ: اﻳﻦ اﺳﻠﺤﻪ ﻣﺎل ﺑﻴﺖ اﻟﻤﺎل اﺳﺖ، ﻣـﺎل ﺟﺒﻬـﻪ. ﻣـﻦ اﻳـﻦ اﺳـﻠﺤﻪ را ﭘﻴـﺪا
ﻛﺮدم، اﮔﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪم اﻳﻦ اﺳﻠﺤﻪ را ﺑﻪ دﻓﺘﺮ ﻛﺎرم ﺑﺪﻫﻴﺪ. ﻣﺠﻮز ﻧﮕﻪدارى اﺳﻠﺤﻪ را ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺑﻌﺪ
از ﺷﻬﺎدﺗﺶ اﺳﻠﺤﻪ را ﺑﻪ دﻓﺘﺮ ﻛﺎرش ﺑﺮدم و ﺗﻌﺪادى از ﻃﺮحﻫـﺎى ﻋﻤﻠﻴـﺎت را ﺑـﻪ ﻫﻤﻜـﺎراﻧﺶ دادم. او
ﻣﺴﺌﻮل ﻃﺮح و ﻋﻤﻠﻴﺎت ﺑﻮد.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻗﺒﻞ از ﺷﻬﺎدﺗﺶ ﺧﻮاب دﻳﺪم ﻛﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻫﻢ ﺑﻪ ﻛﺮﺑﻼ ﺑﺮوم و ﻳﻚ ﭼﺎدر ﺳﻔﻴﺪى ﺑﺮ
ﺳﺮ ﻛﺮدم. ﺑﻌﺪ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﺑﻴﺪار ﺷﺪم ﺧﺒﺮ ﺷﻬﺎدت ﻓﺮزﻧﺪم را ﺑﻪ ﻣﻦ دادﻧﺪ. وﻗﺘﻰ ﮔﻔﺘﻨﺪ: او ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪه
اﺳﺖ. ﮔﻔﺘﻢ: اﻟﺤﻤﺪﻟﻠّﻪ رباﻟﻌﺎﻟﻤﻴﻦ ﻛـﻪ ﺳـﻌﺎدت داﺷـﺖ ﺷـﻬﻴﺪ ﺷـﻮد. در ﺟﺒﻬـﻪ ﺟـﺎن ﭘﺎﻧـﺼﺪ ﻧﻔـﺮ از
رزﻣﻨﺪﮔﺎن را ﻧﺠﺎت ﻣﻰدﻫﺪ و ﺑﻌﺪ ﺧﻮدش ﺑﻪ درﺟﻪى رﻓﻴﻊ ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﻳﻞ ﻣﻰﮔﺮدد.
ﻋﻠﻰ اﺻﻐﺮ ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر در ﺗﺎرﻳﺦ 21/11/1364 در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 8 در اروﻧﺪ رود، ﺑﺮ اﺛﺮ
اﺻﺎﺑﺖ ﺗﺮﻛﺶ ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪ. ﭘﻴﻜﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﭘـﺲ از ﺣﻤـﻞﺑـﻪ زادﮔـﺎﻫﺶ، در ﺑﻬـﺸﺖ رﺿـﺎ(ع)
ﻣﺸﻬﺪ ﺑﻪ ﺧﺎك ﺳﭙﺮده ﺷﺪ.
اﻗﺪس ﺣﺎﺟﻰ ﻏﻼﻣﺰاده ﺳﺒﺰﻳﻜﺎر - ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ در ﻗﻴﺪ ﺣﻴﺎت ﺑﻮدﻧﺪ، ﻣﺮا اذﻳﺖ
ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﻌﺪ از ﺷﻬﺎدﺗﺶ ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻳﻜﻰ از ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫﺎ آﻣﺪه و ﮔﻔﺘﻪ ﺑـﻮد: ﺑـﻪ ﺧـﻮاﻫﺮم ﺑﮕﻮﻳﻴـﺪ ﻣـﺮا
ﺑﺒﺨﺸﺪ. ﮔﻔﺘﻢ: اى ﻛﺎش زﻧﺪه ﺑﻮد و ﻣﺮا اذﻳﺖ ﻣﻰﻛﺮد. ﻣﻦ او را ﺑﺨﺸﻴﺪه ام. ﺑﻌﺪ از ﺷﻬﺎدت ﺑﺮادرم ﺧﻮاب
دﻳﺪم در ﻳﻚ ﺑﺎﻏﻰ ﻫﺴﺘﻢﻛﻪ ﻳﻚ ﻗﺴﻤﺖ از ﺑﺎغ ﻧﻮراﻧﻰ اﺳﺖ و ﻗﺴﻤﺖ دﻳﮕﺮ ﭘﺮ از درﺧـﺖ. ﺑـﻪ ﻗـﺴﻤﺖ
ﻧﻮراﻧﻰ ﺑﺎغ رﻓﺘﻢ ﻛﻪﺻﺪاى ﺑﺮادرم را ﺷﻨﻴﺪم. ﮔﻔﺖ: آن ﺟﺎ ﻣـﺎل آﻗﺎﺳـﺖ. در ﻣـﺎه ﻣﺒـﺎرك رﻣـﻀﺎن ﻫـﻢ
ﺧﻮاب دﻳﺪم ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﻦﺧﺮﻣﺎ ﻣﻰدﻫﺪ.
ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻌﺪ از ﺷﻬﺎدت ﭘﺴﺮم ﺧﻮاب دﻳﺪم ﻛﻪ در ﻛﻨﺎر درﻳﺎ ﻫﺴﺘﻢ. ﻧﺼﻔﻰ از ﺑﺪن ﺷـﻬﻴﺪ
در آب اﺳﺖ و ﻧﺼﻔﻰ دﻳﮕﺮ در ﺧﺸﻜﻰ و ﺳﺮش در داﻣﻦ آﻗﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﺳﺮ در ﺑﺪن ﻧﺪارد و در ﺣﺎل ﺧﻮاﻧﺪن
ﻧﻮﺣﻪ اﺳﺖ و دو ﭘﺴﺮﻋﻤﻮى ﺷﻬﻴﺪ آنﺟﺎ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ از ﺧﻮاب ﺑﻴﺪار ﺷﺪم.
{ﺷﻬﻴﺪ در وﺻﻴﺖ ﻧﺎﻣﻪى ﺧﻮد ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﺑﺮادران ﻫﻤﺮزم ﺳﻼم ﻋـﺮض ﻣـﻰﻛـﻨﻢ و اﻣﻴـﺪ ﺳـﺮاﻓﺮازى
اﺳﻼم را ﺑﻪ دﺳﺖ ﺗﻮاﻧﻤﻨﺪﺷﻤﺎ ﻋﺰﻳﺰان دارم. ﺑﻪ واﻟﺪﻳﻦ ﮔﺮاﻣﻴﻢ درود ﻣﻰﻓﺮﺳﺘﻢ ﻛﻪ ﻣﺮا در داﻣﻦ ﭘﺮ ﻣﻬﺮ
و ﻣﺤﺒﺖ ﺧﻮد اﻧﺴﺎﻧﻰ ﭘﺮوراﻧﺪهاﻧﺪ ﺗﺎ در اﻳﻦ اﻳﺎم ﺣﺴﺎس ﺑﺘﻮاﻧﻢ اﻧﺪﻛﻰ ﻳﺎر و ﻃﺮﻓﺪار اﺳـﻼم ﺑﺎﺷـﻢ و ﺑـﻪ
ﻧﺪاى ﺳﺮور ﺷﻬﻴﺪان - ﻛﻪ اﻣﺮوز از ﺣﻠﻘﻮم ﻓﺮزﻧﺪ ﻋﺰﻳﺰﺷﺎن ﺑﻴﺮون ﻣﻰآﻳﺪ - ﭘﺎﺳﺦ ﻣﺜﺒـﺖ دﻫـﻢ. ﻋﺰﻳـﺰان
ﺑﺪاﻧﻴﺪ درﺧﺖ ﺗﻨﻮﻣﻨﺪ اﺳﻼم ﻧﻴﺎز ﺑﻪ ﺣﺮاﺳﺖ دارد. از ﻳﻚ ﻃﺮف ﺑﺎﻳـﺪ ﭘﺎﺳـﺪارى و از ﻃـﺮف دﻳﮕـﺮ ﺑﺎﻳـﺪ
ﺗﻐﺬﻳﻪ ﺷﻮد. ﭼﻮن ﻳﻚ درﺧﺖ ﻛﻪ ﺑﺨﻮاﻫﺪ ﺧﻮب ﻣﻴﻮه دﻫﺪ ﺑﺎﻳﺪ از ﻟﺤﺎظ ﻣﻮاد ﻣﻌﺪﻧﻰ، آب و ﻏﻴﺮه ﺧـﻮب
ﺗﺄﻣﻴﻦ ﺷﻮد و ﻫﻤﭽﻨﻴﻦﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮگﻫﺎى اﺿﺎﻓﻰ او ﭼﻴﺪه ﺷﻮد ﺗﺎ ﺑـﻪ ﻳـﻚ درﺧـﺖ ﺗﻨﻮﻣﻨـﺪ ﺗﺒـﺪﻳﻞ ﺷـﻮد.
درﺧﺖ اﺳﻼم ﻫﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻳﺪﭘﺎﻳﺪار ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺎﻳﺪ از او ﭘﺎﺳﺪارى ﻛﺮد و ﻋﺪهاى ﻫﻢ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﻮﻧﺪ. اﮔﺮ ان ﺷﺎءاﻟﻠّﻪ
ﺧﺪاوﻧﺪ ﺷﻬﺎدت را ﻧﺼﻴﺐﻣﻦ ﻛﺮد ﻧﮕﺮان ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ زﻳﺮا ﺛﻤـﺮهى آن را ﺑـﻪ زودى ﺧﻮاﻫﻴـﺪ دﻳـﺪ. ﻣـﺎ ﺑﺎﻳـﺪ
ﺗﻮﺻﻴﻪى ﺣﻀﺮت ﻋﻠﻰ(ع) را ﺳﺮﻟﻮﺣﻪى ﻛﺎر ﺧﻮد ﻗﺮار دﻫﻴﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﻣﻮدﻧﺪ: اوﺻﻴﻜﻢ ﺑﺘﻘـﻮى اﷲ و ﻧﻈـﻢ
اﻣﺮﻛﻢ.
اى رزﻣﻨﺪﮔﺎن ﻫﻴﭻ ﻛﺲﻗﺎدر ﺑﻪ ﺗﺸﻜّﺮ و ﺗﻤﺠﻴﺪ ﻛﺎرﻫﺎى ﺷﻤﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻳﻜﺘﺎ. ﭘﺲ ﻣﻮاﻇﺐ
ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ از ﺣﺮف ﺑﻌﻀﻰ از ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﻦ ﻧﺮﻧﺠﻴﺪ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ را از ﺟﻨﮓ ﺑﺮﮔﺮداﻧﻨﺪ. ﺻﺒﻮر ﺑﺎﺷﻴﺪ ﻛﻪ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﺎ
ﺻﺎﺑﺮﻳﻦ اﺳﺖ، ﭼﻮن ﺟﻨﮓ اﺳﺖ و ﻋﺰّت و ﺷﺮف ﻣﺎ در ﮔﺮو ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻨﮓ اﺳﺖ، ﻣﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺠﻨﮕﻴﻢ، ﺷـﻬﻴﺪ
ﺷﻮﻳﻢ و ﻫﻤﻪ اﻳﻦﻫﺎ ﺑﺮاى ﻫﺪﻓﻰ ﻣﻘﺪس اﺳﺖ ﻛﻪ رﺿﺎى ﺧﺪا در آن اﺳﺖ. ﺑﺎﻳﺪ از ﺧﺪا ﺑﺨﻮاﻫﻴﻢ ﻛﻪ اﮔـﺮ
روزى ﻋﻤﺮ ﻣﺎ ﺳﺮآﻣﺪ و ﺧﻮاﺳﺘﻴﻢ ﺗﺮك دﻧﻴﺎ ﻛﻨﻴﻢ، ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ او و ﺷﻬﺎدت در راه او ﺑﻪ ﺳﻮﻳﺶ ﺑﺸﺘﺎﺑﻴﻢ.
ﻣﺎدرم، اﮔﺮ ﻣﺸﻴﺖ ﺧﺪا ﺑﺮ اﻳﻦ ﺷﺪه ﻛﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﻮم، ﺗﻮ ﻧﻴﺰ راﺿـﻰ ﺑـﺎش، ﻣﺎﻧﻨـﺪ ﻣـﺎدران دﻳﮕـﺮ ﺷـﻬﺪا.
ﭘﺪرم، ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮ دورى ﻣﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻦ. ﺻﺒﻮر ﺑﺎش، ﭼﻮن ﺗﻮ ﺣﺒﻴﺐ ﺧﺪاﻳﻰ. ﺧﻮاﻫﺮم، ﻏـﻢ از دﺳـﺖ دادن
ﺑﺮادرت را ﻧﺨﻮر، ﺷﺎد ﺑﺎش و ﻃﻠﺐ ﻣﻐﻔﺮت ﻛﻦ. ﺑﺮاى اﻣﺎم ﺣﺴﻴﻦ(ع) ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻴـﺪ و از اﻳـﺸﺎن ﺑﺨﻮاﻫﻴـﺪ
ﻛﻪ ﺷﻤﺎ را از ﻳﺎران ﺧﻮدش ﻗﺮار دﻫﺪ.}
شهید مصطفی چمران و یاران 7(عکس بیشتر در ادامه مطلب)
زندگینامه سردار شهید علی اکبر حسین پور برزشی

ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر ﺑﺮزﺷﻰ - ﻓﺮزﻧﺪ ﺣـﺴﻴﻦ - در دوم ﺧﺮدادﻣـﺎه ﺳـﺎل 1335 در ﺷﻬﺮﺳـﺘﺎن ﻣـﺸﻬﺪ
ﻣﺘﻮﻟّﺪ ﺷﺪ.
ﻣﺎدرش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻗﺒﻞ از ﺗﻮﻟّﺪش ﺧﻮاب دﻳﺪم ﻛﻪ ﺳﻴﺪى ﺑﻪ ﻧﺰد ﻣﻦ آﻣﺪﻧـﺪ و ﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﻓﺮزﻧـﺪت ﭘـﺴﺮ
اﺳﺖ، ﺳـﺮش ﻋﻼﻣﺘـﻰ دارد، ﺷـﺨﺺ ﺑﺰرﮔـﻰ ﻣـﻰﺷـﻮد، ﻧـﺎﻣﺶ را ﻋﻠـﻰاﻛﺒـﺮ ﺑﮕﺬارﻳـﺪ. ﻣـﺎ آن ﻣﻮﻗـﻊ
ﻧﻤﻰداﻧﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﺷﻬﻴﺪﻳﻌﻨﻰ ﭼﻪ؟ از ﺷﻬﻴﺪ ﭼﻪ ﻛﺴﻰ ﺑﺰرگﺗﺮ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﻛﻮدﻛﻰ آرام ﺑﻮد.
ﺑﺮاى ﻳﺎدﮔﻴﺮى ﻗﺮآن ﺑﻪ ﻣﻜﺘﺐ رﻓﺖ. ﺑﻌﺪ از دو ﻣﺎه ﺧﻮاﻧـﺪن ﻗـﺮآن را آﻣﻮﺧـﺖ و اﺳـﺘﺎدش او را ﺑـﺴﻴﺎر
ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﻰﻛﺮد.
ﺳﻪ ﺳﺎل از دوره ى اﺑﺘﺪاﻳﻰ را در ﻣﺪرﺳﻪى ﻋﺴﻜﺮﻳﻪ و دو ﺳﺎل دﻳﮕﺮ را در ﻣﺪرﺳﻪى ﺟﻮادﻳـﻪ ﮔﺬراﻧـﺪ.
ﺷﺎﮔﺮد زرﻧﮕﻰ ﺑﻮد و ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﻜﺴﺶ را در ﺗﺎﺑﻠﻮى اﻋﻼﻧﺎت ﺟﻠﻮى در ﻣﺪرﺳﻪ ﻧﺼﺐ ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ.
ﭘﺲ از آن در ﻫﻨﺮﺳﺘﺎن در رﺷﺘﻪى ﺑﺮق ﺗﺤﺼﻴﻞ ﻧﻤﻮد. ﭘﺲ از اﺧﺬ دﻳﭙﻠﻢ در ﻣﻐﺎزه ى اﻟﻜﺘﺮﻳﻜﻰ ﺑﻪ ﻛﺎر
ﻣﺸﻐﻮل ﺷﺪ.
زﻣﺎﻧﻰ ﻛﻪ در ﻣﺪرﺳﻪﺑﻪ آنﻫﺎ ﻏﺬا و ﻳﺎ ﺧﻮراﻛﻰ ﻣﻰدادﻧﺪ، او آنﻫﺎ را ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎى دﻳﮕﺮ ﻣﻰداد. ﺑﺎ ﻛﺖ و
ﺷﻠﻮار ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻧﻤﻰرﻓﺖ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷـﻨﺪ و وﻗﺘـﻰ ﻣـﺮا ﺑﻴﻨﻨـﺪ ﻧﺎراﺣـﺖ
ﺷﻮﻧﺪ. او ﺷﻠﻮار ﻧﻮ را ﺑﺎ ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﻛﻬﻨﻪ ﻣﻰﭘﻮﺷﻴﺪ.
ﺑﻪ ﭘﺪر و ﻣﺎدرش اﺣﺘﺮام ﻣﻰﮔﺬاﺷﺖ. اﮔﺮ از ﺧﻮاﻫﺮ و ﺑﺮادراﻧﺶ ﻛﺴﻰ ﺑﻠﻨﺪ ﺑـﺎ ﭘـﺪر و ﻣـﺎدرش ﺻـﺤﺒﺖ
ﻣﻰﻛﺮد، ﺑﻪ آنﻫﺎ ﺗﺬﻛّﺮﻣﻰداد و ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻳﺪ اﺣﺘﺮام ﭘـﺪر و ﻣـﺎدر را داﺷـﺘﻪ ﺑﺎﺷـﻴﺪ و ﺧﺠﺎﻟـﺖ
ﺑﻜﺸﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ آنﻫﺎ ﺑﻠﻨﺪﺻﺤﺒﺖ ﻣﻰﻛﻨﻴﺪ. ﺑﺎ اﻓﺮاد ﺧﺎﻧﻮاده ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺑﻮد. ﺧﻮاﻫﺮش را ﺑﺮاى ﮔﺮدش
ﺑﻴﺮون ﻣﻰﺑﺮد.
ﻣﻨﺼﻮره ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر - ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اﻳﺸﺎن ﺣﺪﻳﺚ و آﻳﻪﻫـﺎى ﻛﻮﺗـﺎه ﻗـﺮآن را روى ﺑﺮﮔـﻪ
ﻣﻰﻧﻮﺷﺘﻨﺪ و ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﻰدادﻧﺪﺗﺎ آنﻫﺎ را ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻴﻢ و اﮔﺮ ﺣﻔﻆ ﻣﻰﻛﺮدﻳﻢ ﺑﺮاﻳﻤﺎن ﺟـﺎﻳﺰه ﻣـﻰﮔﺮﻓﺘﻨـﺪ.
ﻣﻦ ﻳﻚ دﻋﺎ را ﺣﻔﻆ ﻛﺮده ﺑﻮدم ﻛﻪ اﻳﺸﺎن ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺮاى ﻣﻦ ﺟﺎﻳﺰه ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
در ﻛﺎرﻫﺎى ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪﭘﺪر و ﻣﺎدرش ﻛﻤﻚ ﻣﻰﻛﺮد. ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺣﻼل و ﺣﺮام ﻣﻘﻴﺪ ﺑﻮد.
در اوﻗﺎت ﻓﺮاﻏﺖ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻛﺎردﺳﺘﻰ ﻣﺠﻠّﻪﻫﺎى ﺳـﭙﺎه داﻧـﺶ، ﻛﺘـﺎبﻫـﺎى ﺳﻴﺎﺳـﻰ - ﻋﻠﻤـﻰ،
ﻛﺘﺎبﻫﺎى ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻄﻬﺮى، رﺳﺎﻟﻪى اﻣﺎم، اﺻﻮل ﻛﺎﻓﻰ، ﻣﻜﺎرم اﻻﺧـﻼق و ﺑﻴـﺸﺘﺮﻛﺘـﺎبﻫـﺎى ﺗﺨﺼـﺼﻰ
رﺷﺘﻪى ﺑﺮق را ﻣﻄﺎﻟﻌﻪﻣﻰﻛﺮد. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺑﻪ ورزش ﺷﻨﺎ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ.
ﺑﻪ ﻧﻤﺎز اول وﻗﺖ و ﻧﻈﻢ در ﻛﺎرﻫﺎ ﻣﻘﻴﺪ ﺑﻮد و دﻳﮕﺮان را ﻫﻢ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻣﻰﻛﺮد.
ﻋﻼﻗﻪى زﻳﺎدى ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ وﺳﺎﻳﻞ ﺑﺮﻗﻰ داﺷﺖ. وﺳﺎﻳﻞ ﻣﺨﺘﻠﻔﻰ را ﻫﻢ درﺳﺖ ﻣﻰﻛﺮد. از ﺟﻤﻠﻪ دﺳـﺘﮕﺎه
ﺑﻴﺴﻴﻤﻰ درﺳﺖ ﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪى آن ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ در آن ﻃﺮف ﺧﻴﺎﺑـﺎن ﺻـﺤﺒﺖ ﻣـﻰﻛـﺮد.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ وﺳﻴﻠﻪاى درﺳﺖﻛﺮده ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻴﺮوﻳﻰ از زﻣﻴﻦ ﻻﻣﭗﻫﺎ روﺷﻦ ﻣﻰﺷﺪ.
ﺑﻪ وﺳﻴﻠﻪ ﻳﻚ دﺳﺘﮕﺎه ﺿﺒﻂ ﺑﺰرگ و ﭼﻨﺪ ﺿﺒﻂ ﻛﻮﭼﻚ ﻧﻮارﻫﺎى اﻣﺎم را ﺗﻜﺜﻴﺮ ﻣـﻰﻛـﺮد و در اﺧﺘﻴـﺎر
دﻳﮕﺮان ﻗﺮار ﻣﻰداد. ﺑﺎ ﺑﻴﺴﻴﻢ ﻣﻜﺎﻟﻤﺎت ﺳﺎواك را ﻣﻰﺷﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺑﺎر ﺑﻪ او ﺷﻚ ﻛﺮدﻧﺪ و ﺑﺎ رﻓـﺘﻦ ﺑـﻪ
ﻣﻨﺰﻟﺶ و ﺗﻤﺎم وﺳﺎﻳﻞ او را ﮔﺸﺘﻨﺪ، وﻟﻰ ﭼﻴﺰى ﻧﻴﺎﻓﺘﻨﺪ. ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ اﻋﻼﻣﻴﻪ ﭘﺨﺶ ﻣﻰﻛﺮد، ﺑﻪ راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰ
ﻣﻰرﻓﺖ و ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻨﻰﻛﻪ داﺷﺖ، ﺗﻤﺎم ﺧﺎﻧﻮاده اش را ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺗﻈـﺎﻫﺮات ﻣـﻰﺑـﺮد. ﺷـﺐﻫـﺎ در ﭘـﺸﺖ ﺑـﺎم
اﷲاﻛﺒﺮ ﻣﻰﮔﻔﺖ.
زﻫﺮا اﺳﻮد ﻳﺰدى - ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: وﻗﺘﻰ ﻛﻪ او اﻟﻠّﻪ اﻛﺒـﺮ ﻣـﻰﮔﻔـﺖ. ﻫﻤـﻪى ﻫﻤـﺴﺎﻳﻪﻫـﺎ از
ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﺑﻴﺮون ﻣﻰرﻳﺨﺘﻨﺪ و اﻟﻠّﻪ اﻛﺒﺮ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ. در ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﻰ ﻣﺎ ﻛﺴﻰ ﺑﻮد ﻛﻪ در ﻛﺎخ ﺷﺎه آﺷـﭙﺰ ﺑـﻮد.
در ﺧﺎﻧﻪى او ﻫﻤﻪى ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫﺎﺟﻤﻊ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ و اﻟﻠّﻪ اﻛﺒﺮ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ.
ﺑﺮادر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﺤﻤﺪاﺑﺮاﻫﻴﻢ ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻧﻮارﻫﺎى اﻣﺎم را ﺑـﻪ ﺧﺎﻧـﻪﻣـﻰآورد و ﺑـﻪ ﺗﻮزﻳـﻊ
اﻋﻼﻣﻴﻪﻫﺎى اﻣﺎم ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ. ﺳﺎواك ﺑﻪ او ﺷﻚ ﻛﺮد و ﻣﻮرد ﺗﻌﻘﻴﺐﺑﻮد. ﺳﺎواﻛﻰﻫﺎ ﺑـﻪ ﺧﺎﻧـﻪ آﻣﺪﻧـﺪ و
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ را ﮔﺸﺘﻨﺪ، وﻟﻰﭼﻴﺰى ﻧﻴﺎﻓﺘﻨﺪ. از ﻧﻮارﻫﺎى اﻣﺎم در ﺿﺒﻂ ﺑﻮد. آنﻫﺎ ﺿﺒﻂ را روﺷﻦ ﻛﺮدﻧﺪ و ﺑـﻪ
ﻟﻄﻒ ﺧﺪا ﻣﻦ و ﺧﻮاﻫﺮم ﮔﻔﺘﻴﻢ ﺻﺪاى آﻗﺎى ﻓﻠﺴﻔﻰ اﺳﺖ و آنﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟـﻪﻧـﺸﺪﻧﺪ ﻛـﻪ ﻧـﻮار ﻣـﺎل اﻣـﺎم
اﺳﺖ.
ﺑﻪ ﭘﺨﺶ ﻋﻜﺲﻫﺎى اﻣﺎم و ﭼﺴﺒﺎﻧﺪن آنﻫﺎ ﺑﻪ در ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ. از راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎ ﻋﻜﺲ ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ
و ﺑﺮاى ﺗﺒﻠﻴﻐﺎت از آنﻫﺎ اﺳﺘﻔﺎده ﻣﻰﻛﺮد.
ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ - ﺣﺴﻴﻦ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: در زﻣﺎن ﻃﺎﻏﻮت ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺑﺮاى ﺳﻴﻢﻛﺸﻰ ﻣـﻰرﻓﺘﻨـﺪ،
اﮔﺮ در آن ﺧﺎﻧﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن ﺑﻮد، ﻏﺬا ﻧﻤﻰﺧﻮردﻧـﺪ. ﻣـﻰﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﺟـﺎﻳﻰ ﻛـﻪ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳـﻮن ﺑﺎﺷـﺪ، ﻣﻼﺋﻜـﻪ ﭘـﺎ
ﻧﻤﻰﮔﺬارﻧﺪ. ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮن ﺣﺮام اﺳﺖ.
ﺑﺴﻴﺎر ﺷﺠﺎع ﺑﻮد. از ﺳﺎواﻛﻰﻫﺎ ﻧﻤﻰﺗﺮﺳﻴﺪ. ﺣﺮﻓﺶ را ﻣﻰزد و ﺧﺪا ﻫـﻢ ﻛﻤﻜـﺶ ﻣـﻰﻛـﺮد. از ﺳـﺎواك
ﻣﺘﻨﻔﺮّ ﺑﻮد. ﺑﺎ اﻓﺮادى ﻛﻪ در ﺟﻠﺴﺎت ﻗﺮآن ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻨﺪ رﻓﺖ و آﻣﺪ ﻣﻰﻛـﺮد. ﻧﻮارﻫـﺎى آﻗـﺎى ﻛـﺎﻓﻰ و
ﻓﻠﺴﻔﻰ را ﮔﻮش ﻣﻰداد.
در اواﻳﻞ اﻧﻘﻼب ﺑﺎﻋﺪه اى از ﻫﻢ ﺳﻦ و ﺳﺎﻻﻧﺶ ﺑﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻰ از ﻣﻨﺎزل ﻫﻤـﺴﺎﻳﻪﻫـﺎ ﻣـﻰﭘﺮداﺧـﺖ. ﺗﻤـﺎم
ﺧﺎﻧﻪﻫﺎى ﻣﺤﻞ را ﺳﻴﻢﻛﺸﻰﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ و ﺗﻮﺳﻂ ﻳﻚ زﻧﮓ ﻛﻪ در ﭘﺎﻳﮕﺎه اﺻﻠﻰ وﺻﻞ ﺑﻮد، ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ
در ﺻﻮرت ﻣﺸﻜﻞ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫﺎ را ﻛﻤﻚ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ و ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر در اﻳﻦ ﻛﺎرﻫﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﭘﻴﺸﻘﺪم ﺑﻮد.
دوﻣﻴﻦ ﻛﻤﻴﺘﻪ را در ﻣﺴﺠﺪ ﺟﻮاداﻻﺋﻤﻪ(ع) ﺗﺸﻜﻴﻞ دادﻧﺪ و در آنﺟﺎ ﺑـﻪ ﻣﺤﺎﻓﻈـﺖ از ﻣﺤﻠّـﻪ و ﻳـﺎ ﻫـﺮ
ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻧﻴﺎز ﺑﻮد ﻣﻰﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ. در آن ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻌﺪ وارد ﺳﭙﺎه ﺷﺪﻧﺪ و ﻳﺎ در ﺟﺒﻬـﻪﻫـﺎ
ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت رﺳﻴﺪﻧﺪ.
ﺑﺎ ﺗﺄﺳﻴﺲ ﺑﺴﻴﺞ وارد اﻳﻦ ﻧﻬﺎد ﺷﺪ. ﺗﻤﺎم وﻗﺘﺶ در ﺧﺪﻣﺖ ﺑﺴﻴﺞ ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻰ ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ و ﺑﻌﺪ از
ﻣﺪﺗﻰ ﺑﻪ ﺳﭙﺎه ﭘﺎﺳﺪاران اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻰ ﭘﻴﻮﺳﺖ. ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﻰﺳﺨﺖﺗﺮ ﺑﻮد او ﻫﻤﻴـﺸﻪ
ﭘﻴـﺸﻘﺪم ﻣﻰﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ از ﭘﻴﺮوزى اﻧﻘﻼب اﺳﻼﻣﻰ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﺧﺒﺮﻧﮕﺎر ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻣﻰﻛﺮد و از ﺗﻈﺎﻫﺮات و راﻫﭙﻴﻤﺎﻳﻰﻫﺎ ﻋﻜـﺲ
ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ.
ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﻰ ﻣﺴﺌﻮل ﺑﺮق ﻛﻞ ﺳﭙﺎه ﺷﺪ. ﻛﺎرﻫﺎى ﻣﺨﺎﺑﺮاﺗﻰ ﺳﭙﺎه را ﻫﻢ او اﻧﺠﺎم ﻣﻰداد. ﻫﺮ ﻛـﺎرى ﻛـﻪ
ﺗﻮﺳﻂ اﻳﺸﺎن ﺻﻮرت ﻣﻰﮔﺮﻓﺖ، ﺑﺮاى اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد ﻛـﻪ در ﺳـﭙﺎه اﻧﺠـﺎم ﻣـﻰﺷـﺪ. دوﺳـﺖ داﺷـﺖﺑـﻪ
ﺗﻜﻨﻴﻚﻫﺎى روز دﺳﺖ ﻳﺎﺑﺪ. در رﺷﺘﻪاش ﻣﺒﺘﻜﺮ ﺑﻮد. ﻃﺮّاﺣﻰ ﺳﺎﻳﺖﻫﺎ، اﻧﺘﺨﺎب ﺳﺎﻳﺖﻫﺎ، روى ارﺗﻔﺎﻋـﺎت
و ﻃﺮﻳﻘﻪى ﻧﺼﺐ آنﻫﺎﻫﻤﻪ از ﻣﺤﺎﺳﺒﺎت او ﺑﻮد.
از وﺳﺎﻳﻞ ﺳﭙﺎه اﺳﺘﻔﺎده ى ﺷﺨﺼﻰ ﻧﻤﻰﻛﺮد و ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻘﻴﺪ ﺑﻮد.
ﺣﺴﻴﻦ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر - ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﻦ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻢ: دوﺳﺖ دارم ﺷﻤﺎ را در ﻟﺒـﺎس ﺳـﭙﺎه
ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻟﺒﺎس ﺳﭙﺎه را ﭘﻮﺷﻴﺪﻧﺪ و دوﺑﺎره از ﺗﻦ در آوردﻧﺪ، ﭼﻮن ﻧﻤﻰﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺎرﻫﺎﻳﺶ رﻳﺎﻳﻰ ﺑﺎﺷﺪ. ﻓﻘﻂ
در ﻣﺤﻞّ ﻛﺎرش ﻟﺒﺎس ﺳﭙﺎه را ﻣﻰﭘﻮﺷﻴﺪ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﻳﻦ ﻟﺒﺎس ﻣﺎل ﻣﺤﻞّ ﻛﺎرم اﺳﺖ.
ﺑﻪ روﺣﺎﻧﻴﻮن ﻋﻼﻗﻪ داﺷﺖ. ﻣﻨﺼﻮره ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر - ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ روﺣﺎﻧﻰ اﺳـﺖ.
وﻗﺘﻰ ﻛﻪ اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺧﻮاﺳﺘﮕﺎرﻳﻢ آﻣﺪﻧﺪ، ﺑﺮادرم در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻮدﻧﺪ. وﻗﺘﻰ ﻗﻀﻴﻪ را ﺑﻪ ﺑﺮادرم ﮔﻔﺘﻢ. ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ
ﮔﻔﺖ: ﭼﻮن اﻳﺸﺎن روﺣﺎﻧﻰ اﺳﺖ، ﭼﻴﺰ زﻳﺎدى را ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ. ﻣﺸﻜﻼت را ﺗﺎ ﺟﺎﻳﻰ ﻛﻪ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺣﻞ
ﻣﻰﻛﺮد.
ﺑﻪ ﺟﻠﺴﺎت ﻗﺮآن ﻣﻰرﻓﺖ. در دﻋﺎى ﻛﻤﻴﻞ، ﻧﺪﺑﻪ، ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻣﻰﻛﺮد. ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻨـﺼﻮره
ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺴﻴﺎر اﻫﻤﻴﺖ ﻣﻰداد. وﻗﺖ ﻧﻤﺎز ﻛﻪﻣﻰﺷﺪ ﻫﺮ ﻛﺎرى ﻛﻪ داﺷـﺖ
آن را ﺗﺮك ﻣﻰﻛﺮد و ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ ﻣﻰرﻓﺖ. ﻳﻚ ﺑﺎر ﻛﻪ ﻣـﻰﺧﻮاﺳـﺖ ﺑـﻪ ﻧﻤـﺎز ﺟﻤﻌـﻪ ﺑـﺮود، ﭘﺎﭼـﻪى
ﺷﻠﻮارش را ﻣﻦ ﻗﻴﭽﻰﻛﺮده ﺑﻮدم ﺗﺎ آن را درﺳﺖ ﻛﻨﻢ و وﻗﺖ ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ ﺑـﻮد و ﻋﺠﻠـﻪ داﺷـﺖ ﻛـﻪ ﺑـﺎ
ﻫﻤﺎن ﺷﻠﻮارى ﻛﻪ ﺳﻮزن ﻣﻴﺨﻰ زده ﺑﻮدم ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﺟﻤﻌﻪ رﻓﺖ. اﻫﻞ ﺗﺠﻤﻼت ﻧﺒﻮد.
ﻣﺎدر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻌﻀﻰ ﺷﺐﻫﺎ از ﺧﻮاب ﺑﻴﺪار ﻣﻰﺷﺪ، وﺿﻮ ﻣﻰﮔﺮﻓـﺖ و ﻧﻤـﺎز ﻣـﻰﺧﻮاﻧـﺪ. ﺑـﻪ او
ﻣﻰﮔﻔﺘﻢ: ﻣﮕﺮ ﻧﻤﺎزت را ﻧﺨﻮاﻧﺪه اى؟ ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻧﻪ. وﻟﻰ ﻣﺘﻮﺟﻪﻣﻰﺷﺪم ﻛﻪ ﻧﻤﺎز ﺷﺐ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
ﺑﻌﺪ از ﻫﺮ ﻧﻤﺎز ﻗﺮآن ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﺑﻪ ﻧﻤﺎز اول وﻗﺖ ﺑﺴﻴﺎر اﻫﻤﻴﺖ ﻣﻰداد.
اﺣﻤﺪ ﻛﻬﺪوﻳﻰ - دوﺳﺖﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: آﻗﺎى ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر ﻓﺮدى ﻣﻨﻈّﻢ، دﻗﻴﻖ، ﺗﻤﻴﺰ و ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺑـﻮد.
ﻣﺤﻞ ﻛﺎرﻣﺎن ﻳﻜﻰ ﺑﻮد. ﻫﺮ روز ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮدﻳﻢ. در راه اﮔﺮ اذان ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ، ﻫﻤﺎنﺟـﺎ ﻧﮕـﻪ ﻣـﻰداﺷـﺖ، ﺑـﻪ
ﻣﺴﺠﺪ ﻣﻰرﻓﺖ و ﻧﻤﺎز را ﺳﺮ وﻗﺖ ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ.
ﻓﺮدى ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﺮ روز ﺻﺒﺢ زﻳﺎرت ﻋﺎﺷﻮرا ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪ. ﺷﺐﻫﺎى ﺟﻤﻌﻪ ﻳﺎ در ﺣﺮم ﻣﻄﻬﺮ اﻣﺎم رﺿﺎ(ع) ﻳـﺎ
در ﻣﻬﺪﻳﻪ و ﻳﺎ در ﻣﺰار ﺷﻬﺪا ﺑﻮد.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: آرزو داﺷﺖ ﺑﻪ ﻣﻜّﻪ ﺑﺮود ﻓﻘﻂ ﺑﺮاى زﻳﺎرت و ﻣﻰﮔﻔﺖ: اﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻜّﻪ ﺑﺮوﻳﻢ ﻫـﻴﭻ
ﺳﻮﻏﺎﺗﻰ ﻧﻤﻰآورﻳﻢ. دوﺳﺖ داﺷﺖ ﺑﻪ زﻳﺎرت اﻣﺎم ﺣﺴﻴﻦ(ع) ﺑﺮود. ﻣﻰﮔﻔﺖ: دوﺳﺖ دارم در ﻣﺎه
ﻣﺤﺮّم و در روز ﻋﺎﺷﻮرا و ﺗﺎﺳﻮﻋﺎى اﻣﺎم ﺣﺴﻴﻦ(ع) روﺿﻪ ﺑﺨﻮاﻧﻢ. ﻫﻤﻴﺸﻪ اﻳﻦ دﻋﺎﻫﺎ را ﻣﻰﮔﻔﺖ:
ﺧﺪاﻳﺎ، ﺣـﻼوت ﻋﺒﺎدت را ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﭽﺸﺎن، ﺧﺪاﻳﺎ ﮔﻨﺎﻫﺎن ﻣﺎ را ﺑﺒﺨﺶ.
ﺑﺎ ﺷﺮوع ﺟﻨﮓ ﺗﺤﻤﻴﻠﻰﺑﺮاى دﻓﺎع از ﻣﻴﻬﻦ و اﺳﻼم ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞ ﺷﺘﺎﻓﺖ. ﺑﺮاى رﺿﺎى
ﺧﺪا ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ رﻓﺖ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﺑﺎﻳﺪ دﻳﻨﻰ را ﻛﻪ ﺑﻪ اﻧﻘﻼب و اﻣﺎم دارم ادا ﻧﻤﺎﻳﻢ.
ﺑﺮاى دﻓﺎع از دﻳﻦ، ﻧﺎﻣﻮس و اﺳﻼم ﺟﺒﻬﻪ را ﺑﺮ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺗﺮﺟﻴﺢ داد.
در ﻋﻤﻠﻴﺎتﻫﺎى ﻓﺘﺢ ﺑﺴﺘﺎن، واﻟﻔﺠﺮ ﻳﻚ، واﻟﻔﺠﺮ ﻣﻘﺪﻣﺎﺗﻰ، ﻛﺮﺑﻼى 4 و 5 ﺣﻀﻮر داﺷﺖ.
ﺗﻤﺎم وﻗﺘﺶ را ﺻﺮف ﻛﺎرﻫﺎى ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻰﻛﺮد. ﺑـﻪ دﻧﺒـﺎل ﻛﺎرﻫـﺎى ﻋﻤﻠﻴـﺎت ﺑـﻮد و اﺳـﺘﺮاﺣﺖ ﻧﺪاﺷـﺖ.
ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻛﺎر واﺟﺐﺗﺮ اﺳﺖ. ﺑﻪ ﺳﺮﻛﺸﻰ از واﺣﺪﻫﺎى ﻣﺨﺎﺑﺮاﺗﻰ ﻟﺸﻜﺮ از ﻧﻈﺮ ﺗﻌﻤﻴﺮاﺗﻰ، ﺟﻮﺷﻜﺎرى و
ﻏﻴﺮه ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ.
ﻣﺪﺗﻰ ﻣﺴﺌﻮل ﻣﺨﺎﺑﺮات ﺗﻴﭗ ﺟﻮاداﻻﺋﻤﻪ(ع) ﺑﻮد و ﺑﻌﺪ ﻣﺴﺌﻮل ﻣﺨﺎﺑﺮات ﺗﻴﭗ وﻳﮋه ى ﺷـﻬﺪا ﺷـﺪ. ﻗـﺎﺋﻢ
ﻣﻘﺎﻣﻰ ﺳﭙﺎه ﺳﻮم ﻗﺪس را ﻧﻴﺰ ﺑﺮﻋﻬﺪه داﺷﺖ.
در ﺟﺒﻬﻪ اﺑﺘﻜﺎراﺗﻰ داﺷﺖ؛ در ﻋﻤﻠﻴﺎت واﻟﻔﺠﺮ 8 ﺑﺎ ﻛﻤﻚﻳﻜﻰ از ﻣﻬﻨﺪﺳﻴﻦ ﺳﭙﺎه ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﺑﻴﺴﻴﻤﻰ را
اﺧﺘﺮاع ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻰﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪﻣﻜﺎﻟﻤﺎت دﺷﻤﻦ را ﺑﺸﻨﻮﻧﺪ.
در ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮﺑﻴﺴﻴﻢﻫﺎى ﺧﺮاب ﻣﻰﭘﺮداﺧﺖ.
او ﭘﻴﺮوزى اﺳﻼم را ﻣﻰﺧﻮاﺳﺖ. ﺑﺴﻴﺎر ﻓﻌﺎل ﺑﻮد و ﺑﺴﻴﺎرى از ارﺗﺸﻴﺎن و ﺳﭙﺎﻫﻴﺎن ﻣﻰﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﻛـﻪ ﺑـﺎ
آنﻫﺎ ﻫﻤﻜﺎرى ﻛﻨﺪ.
اﮔﺮ ﻛﺴﻰ ﺑﻪ اﻣﺎم، ﺷﻬﺪا و اﻧﻘﻼب ﺣﺮﻓﻰ ﻣﻰزد، ﺑﺴﻴﺎر ﻧﺎراﺣﺖ ﻣﻰﺷﺪ.
ﻣﻨﺼﻮره ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر - ﺧﻮاﻫﺮ ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: از ﺟﺒﻬﻪ ﭼﻴﺰى ﻧﻤﻰﮔﻔﺖ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﻧﺒﺎﻳﺪ راز ﺟﺒﻬـﻪ
را ﮔﻔﺖ. اﻳﺸﺎن ﻓﻘﻂﻳﻚﺑﺎر از ﻣﻌﺠﺰهاى ﻛﻪ در ﻳﻜﻰ از ﻋﻤﻠﻴﺎتﻫﺎ رخ داده ﺑﻮد، ﺑﺮاى ﻣﺎ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮدﻧﺪ و
ﮔﻔﺘﻨﺪ: در ﻣﻨﻄﻘﻪاى ﻛﻪ ﺑﻮدﻳﻢ ﻫﻮا ﺑﺴﻴﺎر ﺳﺮد ﺑﻮد و ﺑﺎﻳﺪ ﻧﻴﺮوﻫﺎ را ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻰﺑﺮدﻳﻢ، ﻫﻤﭽﻨـﻴﻦ
ﻣﻬﻤﺎت و وﺳﺎﻳﻞ را ﺑﺎ اﻻغ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻣﻰﻛﺮدﻳﻢ. ﺷﺐﺑﻮد و ﺟﺎﻳﻰ دﻳﺪه ﻧﻤﻰﺷـﺪ. ﻣـﺴﻴﺮ را
ﭼﻨﺪ ﺑﺎر رﻓﺘﻴﻢ و آﻣﺪﻳﻢ، ﻣﺸﻜﻠﻰ ﻧﺒﻮد. ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﻧﻴﺮوﻫﺎ را ﺑﻪ ﭘـﺸﺖ ﺟﺒﻬـﻪ ﻣـﻰﺑـﺮدﻳﻢ، اﻻغﻫـﺎﻳﻰ ﻛـﻪ
وﺳﺎﻳﻞ را ﺣﻤﻞ ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ روى ﻣﻴﻦ رﻓﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻳﻢ اﻳﻦ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﭘﺮ از ﻣﻴﻦ اﺳﺖ. ﺑﺎ وﺟـﻮدى
ﻛﻪ ﺷﺐ ﻣﺎ ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺴﻴﺮ را ﭼﻨﺪﺑﺎر رﻓﺘﻪ ﺑﻮدﻳﻢ. اﻳﻦ ﻣﻌﺠﺰه ى ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑـﻮد ﻛـﻪ اﻻغﻫـﺎ از ﺑـﻴﻦ ﺑﺮوﻧـﺪ و
ﻧﻴﺮوﻫﺎ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ و ﺷﺐ ﻫﻴﭻ اﺗﻔّﺎﻗﻰ ﻧﻴﻔﺘﺪ.
ﺑﺎ اﻓﺮاد ﻣﺠﻤﻮﻋﻪاش ﺑﺴﻴﺎر رﻓﺘﺎرش ﺧﻮب و از ﺣﻖ و ﺣﻘﻮق آنﻫﺎ دﻓﺎع ﻣﻰﻛﺮد. اﻫﻞ ﺷﻮﺧﻰ ﺑﻮد. ﺑﺴﻴﺎر
ﻣﻨﻈّﻢ ﺑﻮد. در ﻛﺎرﻫﺎى ﻧﻈﺎﻣﻰ ﻛﻪ ﻧﻈﻢ ﺑﺰرگﺗﺮﻳﻦ اﻣﺘﻴﺎز را دارد، او اﻳﻦ اﻣﺘﻴﺎز را داﺷﺖ.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: وﻗﺘﻰ از اﻳﺸﺎن ﺳـﺆال ﻣـﻰﻛـﺮدﻳﻢ ﻛـﻪ ﻣـﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﺷـﻤﺎ در ﺳـﭙﺎه ﭼﻴـﺴﺖ؟
ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻳﻚ ﻓﺮد ﻋﺎدى. ﺳﻤﺘﺸﺎن را ﺗﺎ زﻣﺎن ﺷﻬﺎدت ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻳﻢ. ﺑﻌﺪ از ﺷﻬﺎدت اﻳﺸﺎن ﻓﻬﻤﻴـﺪﻳﻢ ﻛـﻪ
ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎم ﻓﺮﻣﺎﻧﺪهى ﻣﺨﺎﺑﺮات ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﺴﻴﺎر ﻣﺘﻮاﺿﻊ ﺑﻮدﻧﺪ. ﺑﺎ اﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰ زﻳﺎدى را ﻃﻠﺒﻜـﺎر ﺑﻮدﻧـﺪ،
وﻟﻰ ﻫﻴﭻ وﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰﻃﻮﻻﻧﻰ ﻣﺪت ﻧﻤﻰآﻣﺪﻧﺪ.
در ﺳﺎل 1363 ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻢﻣﺤﺒﻮﺑﻪ ﭘﺎرﺳﺎﺋﻴﺎن ﭘﻴﻤﺎن ﻣﻘﺪس ازدواج ﺑﺴﺖ. ﻣﺪت زﻧﺪﮔﻰ ﻣﺸﺘﺮك آنﻫﺎ ﺳﻪ
ﺳﺎل ﺑﻮد. ﻫﻤﺴﺮش ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اﻳﺸﺎن ﭘﺎﺳﺪار ﺑﻮدﻧﺪ و ﻣﻦ ﭼﻮن ﭘﺎﺳﺪاران را دوﺳﺖ داﺷﺘﻢ و او ﻓﺮدى ﺑﺎ
اﻳﻤﺎن ﺑﻮد، ﺟﻮاب ﻣﺜﺒﺖ دادم. در روز ﺗﻮﻟّﺪ اﻣﺎم ﺣﺴﻴﻦ(ع) ﻋﻘﺪ ﻛﺮدﻳﻢ. اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻨﺪ: اﺷﻜﺎﻟﻰ
ﻧﺪارد ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺎس ﺳﭙﺎه ﺳﺮ ﺳﻔﺮه ى ﻋﻘﺪ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ. ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ اﻓﺘﺨﺎر ﻣﻰﻛﻨﻢ.
ﺛﻤﺮه ى ازدواج آنﻫﺎﻳﻚ ﭘﺴﺮ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﺗﺎرﻳﺦ 26/3/1364 ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ. ﻧﺎم ﻓﺮزﻧﺪش را ﺑﻪ ﻳـﺎد ﺑـﻮد
ﺑﺮادر ﺷﻬﻴﺪش ﻫﺎدى ﮔﺬاﺷﺖ.
ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮش ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺑﻮد و ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮش ﺳﺮ ﺳﻔﺮه ى ﻏﺬا ﻧﻤﻰآﻣﺪ، ﻟﺐ ﺑﻪ ﻏﺬا ﻧﻤﻰزد.
ﻫﻤﺴﺮ اﻳﺸﺎن ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺑﻪ ﻧﻤﺎز ﻣﻘﻴﺪ ﺑـﻮد. در ﺳـﺮ ﺳـﻔﺮهى ﻋﻘـﺪ از ﻣـﻦ ﭘﺮﺳـﻴﺪﻧﺪ: آﻳـﺎ ﻧﻤﺎزﺗـﺎن را
ﺧﻮاﻧﺪه اﻳﺪ؟ ﺗﺎ ﺻﺪاى اذان را ﻣﻰﺷﻨﻴﺪﻧﺪ، ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، وﺿﻮ ﻣﻰﮔﺮﻓﺘﻨﺪ و ﻧﻤﺎزﺷﺎن را ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ. ﺑـﻪ
ﻣﻦ ﻫﻢ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺷﻤﺎﺑﻴﺎﻳﻴﺪ ﻧﻤﺎزﺗﺎن را ﺑﺨﻮاﻧﻴﺪ. ﺑﻌﺪ از ﻣﺮاﺳﻢ ﻋﻘـﺪ، اوﻟـﻴﻦ ﺟـﺎﻳﻰ ﻛـﻪ رﻓﺘـﻴﻢ ﺣـﺮم
ﻣﻄﻬﺮ اﻣﺎم رﺿﺎ(ع) ﺑﻮد.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﻦﺑﻪ اﻳﺸﺎن اﺣﺘﺮام ﻣﻰﮔﺬاﺷﺘﻢ، و در اﻧﺠﺎم ﻫﺮ ﻛﺎرى ﺳﻌﻰ ﻣﻰﻛـﺮدم از اﻳـﺸﺎن
اﺟﺎزه ﺑﮕﻴﺮم. ﺧﺎﻧﻮاده ى ﻣﺎدرم ﻣﻰﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﻋﺮوﺳﻰ ﺑﺮوﻧﺪ و ﻣﻦ آن ﺟﺎ ﺑﻮدم. از ﺷﻬﻴﺪ - ﻛﻪ در اﺳﻼم
آﺑﺎد ﺑﻮد - ﻣﻰﺧﻮاﺳﺘﻢ اﺟﺎزه ﺑﮕﻴﺮم ﻛﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮاده ام ﺑﻪ ﻋﺮوﺳﻰ ﺑﺮوم. اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺷﻮﺧﻰ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗـﻮ از
آن ﺟﺎ ﺗﻠﻔﻦ ﻛﺮده اى ﻛﻪ اﺟﺎزه ﺑﮕﻴﺮى؟ ﺑﻌﺪ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻧﻪ. وﻟﻰ دوﺑﺎره ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺷﻮﺧﻰ ﻛﺮدم ﺑﺮوﻳﺪ. ﻣـﻦ ﺣـﺮف
اﻳﺸﺎن را ﻗﺒﻮل ﻛﺮدم، وﻟﻰ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻋﺮوﺳﻰ ﺑﺮوم. وﻗﺘﻰ ﻓﻬﻤﻴﺪﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺮوﺳﻰ ﻧﺮﻓﺘﻪام، ﮔﻔﺘﻨﺪ:
ﺧﺪاوﻧﺪا، ﺗﻮ را ﺷﻜﺮﻛﻪ ﻫﻤﺴﺮى ﺧﻮب ﻧﺼﻴﺐ ﻣﻦ ﻛﺮده اى، ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮى ﺧﻮب ﺑـﺮاﻳﺶ ﺑﺎﺷـﻢ.
ﻛﺘﺎبﻫﺎى ﻣﻜﺎرم اﻻﺧﻼق و اﺻﻮل ﻛﺎﻓﻰ را ﺑﺮاﻳﻢ ﺧﺮﻳﺪه ﺑﻮدﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻛﻨﻢ. در ﺧﻮاﻧﺪن ﻗﺮآن ﻣـﺸﻜﻞ
داﺷﺘﻢ ﻛﻪ اﻳﺸﺎن ﺑﻪﻣﻦ ﻗﺮآن را ﻳﺎد دادﻧﺪ.
ﺑﻪ ﻛﻼس اﺣﻜﺎم ﻣﻰرﻓﺘﻢ. ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻢ: دوﺳﺖ دارم ﻛﻪ درﺳﻢ را اداﻣﻪ دﻫﻢ. ﻛﺘﺎبﻫﺎى درﺳﻰ ﺑﺮاى
ﻣﻦ ﺗﻬﻴﻪ ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ ﺗﺎ اداﻣﻪ ﺗﺤـﺼﻴﻞ دﻫـﻢ. اﮔـﺮ ﺧﻮدﺷـﺎن در ﻣﻨـﺰل ﻧﺒﻮدﻧـﺪ ﺑـﻪ ﺧـﺎﻧﻮاده ام ﺳـﻔﺎرش
ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ: از آﻣﻮزش و ﭘﺮورش وﻗﺖ اﻣﺘﺤﺎن را ﺳﺆال ﻛﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﻫﻤـﺴﺮم در ﺟﻠـﺴﻪى اﻣﺘﺤـﺎن ﺷـﺮﻛﺖ
ﻛﻨﺪ. ﺣﺘّﻰ راﻧﻨﺪﮔﻰ را ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻳﺎد دادﻧﺪ. ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﺎﻳﺪ ﻫﻤﻪ ﻛﺎر ﻳﺎد ﺑﮕﻴﺮﻳﺪ ﺗـﺎ در ﺻـﻮرت ﻟـﺰوم از
آنﻫﺎ اﺳﺘﻔﺎده ﻧﻤﺎﻳﻴﺪ.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: زﻣﺎن رﻓﺘﻦ اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻪ ﺑﺪرﻗﻪﺷﺎن رﻓﺘﻪ ﺑﻮدم ﻛﻪ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﻣﺒـﺎدا
ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻴﺪ، دوﺳﺖ دارم ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻟﺐ ﺧﻨﺪان ﺑﻪ ﺑﺪرﻗﻪام ﺑﻴﺎﻳﻰ. ﺑﺎ اﻳـﻦ ﻛـﻪ ﻣـﻦ ﻧﺎراﺣـﺖ ﺑـﻮدم وﻟـﻰ
ﻇﺎﻫﺮم را ﺷﺎد ﻧﺸﺎن ﻣﻰدادم.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: زﻣﺎﻧﻰﻛﻪ ﭘﺴﺮم ﺑﺰرگﺗﺮ ﺷﺪ، ﻫﻤﺮاه اﻳﺸﺎن ﺑـﻪ ﻣﻨﻄﻘـﻪ رﻓﺘـﻴﻢ. اﻳـﺸﺎن در ﺗﻴـﭗ
وﻳﮋه ى ﺷﻬﺪا ﻫﻤﺮاه ﺑﺎ ﺷﻬﻴﺪ ﻛﺎوه ﺑﻮدﻧﺪ. اﻳﺸﺎن ﻣﺪام در ﺟﺒﻬﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺧـﺎﻃﺮ دوﺳـﺖ داﺷـﺘﻢ
ﻛﻪ در ﻛﻨﺎر اﻳﺸﺎن ﺑﺎﺷﻢ. ﺑﻌﺪ از ﻣﺪﺗﻰ ﻛﻪ ﻣﺄﻣﻮرﻳﺖ داﺷﺘﻨﺪ ﺑﻪ اﻫﻮاز ﺑﺮوﻧﺪ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه اﻳـﺸﺎن ﺑـﻪ
اﻫﻮاز رﻓﺘﻢ. ﺷﻬﺮ ﺧﺎﻟﻰ از ﺳﻜﻨﻪ ﺑﻮد، در آن ﺟﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻮدم. وﻟﻰ ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﺷﻬﻴﺪ در ﻛﻨﺎر ﻣﻦ ﺑﻮد، ﺑـﺮاﻳﻢ
ﻛﺎﻓﻰ ﺑﻮد. آن ﺟﺎ ﻣﺪام ﺗﻮﺳﻂ دﺷﻤﻦ ﺑﻤﺒﺎران ﻣﻰﺷﺪ. ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮد: زﻣﺎن ﺑﻤﺒﺎران ﻫـﺮ ﺟـﺎﻳﻰ
ﻛﻪ ﺧﺮاﺑﻰ ﻛﻤﺘﺮى داﺷﺘﻪﺑﺎﺷﺪ، آن ﺟﺎ ﭘﻨﺎه ﺑﮕﻴﺮﻳﺪ. در ﻳﻚ روز 50 ﻧﻘﻄﻪى اﻫـﻮاز ﺑﻤﺒـﺎران ﺷـﺪ. اﺻـﻼً
اﻣﻨﻴﺖ ﻧﺒﻮد. در آن روز ﺑﻪ ﻛﻨﺎر در ﺣﻴﺎط رﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﻛﻤﺘﺮ آﺳﻴﺐﺑﺒﻴﻨﻢ. وﻟﻰ ﺑﻤﺒﻰ در ﻧﺰدﻳﻜـﻰ ﺧﺎﻧـﻪ ﻣـﺎ
ﺧﻮرد ﻛﻪ در اﺛﺮ ﻣﻮج اﻧﻔﺠﺎر در ﺣﻴﺎط ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻤﻴﺪﮔﻰ ﭘﻴﺪا ﻛﺮد و ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﻳﺎاﺑﻮاﻟﻔﻀﻞ ﺑﻪ ﺣﺎﻟـﺖ اول
درآﻣﺪ. ﺗﻤﺎم وﺳﺎﻳﻞﺷﻜﺴﺖ ﻣﺮدم از ﺗﺮس ﺑﻴﺮون دوﻳﺪﻧﺪ. آﻣﺒﻮﻻﻧﺲﻫﺎ در رﻓﺖ و آﻣﺪ ﺑﻮدﻧﺪ. در ﻫﻤـﻴﻦ
ﺷﻠﻮﻏﻰ ﺷﻬﻴﺪ ﺧﻮدش را ﺑﻪ ﻣﺎ رﺳﺎﻧﺪ و ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﺧﻮب ﻫﺴﺘﻴﺪ. ﻛﺴﻰ آﺳﻴﺒﻰ ﻧﺪﻳﺪه اﺳﺖ. وﻟﻰ ﺑﺎ
ﻫﻤﻪى اﻳﻦ ﻣﺸﻜﻼت اﺣﺴﺎس آراﻣﺶﻣﻰﻛﺮدم، ﭼﻮن در ﻛﻨﺎر اﻳﺸﺎن ﺑﻮدم.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﺑﻪ ﻧﻘﻞ از دوﺳﺘﺎن او ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: دوﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻫﺮ ﭼﻪ در ﺟﺒﻬـﻪ ﺑـﻮده اﻳـﺪ، ﺑـﺲ
اﺳﺖ، ﺑﺮﮔﺮدﻳﺪ و ﺧﺎﻧﻪﺗﺎن را ﺑﺴﺎزﻳﺪ. اﻳﺸﺎن ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: اﻳﻦ ﻫﺎ ﺑﺮاى ﻣﻦ ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ، ﻣﻬﻢ ﺧﺪﻣﺖ ﻛﺮدن
اﺳﺖ. وﻗﺘﻰ ﺑﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰﻣﻰآﻣﺪ دﻧﺒﺎل ﺳﺎﺧﺖ ﺧﺎﻧﻪ ﺑـﻮد. در ﻃـﻰ ﻳـﻚ روز ﺗﻮاﻧـﺴﺖ ﭘﺮواﻧـﻪى ﺳـﺎﺧﺖ
ﺑﮕﻴﺮد و ﺧﺪاوﻧﺪ در ﻛﺎرﻫﺎ او را ﻛﻤﻚ ﻣﻰﻛﺮد.
زﻣﺎن ﺑﺮﮔﺸﺖ از ﺟﺒﻬﻪﺳﻌﻰ ﻣﻰﻛﺮد ﻛﺎرى ﻛﻨﺪ ﻛﻪ زن و ﺑﭽﻪاش در رﻓﺎه ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺑﺮاى ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺧﺎﻧﻪ از
ﺟﺎﻳﻰ وام و ﻗﺮض ﻧﮕﺮﻓﺖ، ﭼﻮن ﻧﻤﻰﺧﻮاﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﻣﺎل دﻧﻴﺎ ﺷﻮد.
ﻣﻬﺪى ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر - ﺑﺮادر ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﻋﺘﺒﺎرى ﻛﻪ داﺷﺘﻨﺪ، ﺑﺴﻴﺎرى از ﻣﻨﺎﻓﻘﻴﻦ
در ﺻﺪد از ﺑﻴﻦ ﺑﺮدن اﻳﺸﺎن ﺑﻮدﻧﺪ. ﺣﺘّﻰ ﺑﻪ دروغ ﻣﻰﮔﻔﺘﻨﺪ: اﻳﺸﺎن ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪه اﻧﺪ. در ﺳﺎل 1365 ﺑﻴﻦ
ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻛﺮﺑﻼى 4 و 5 ﺑﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰ آﻣﺪم ﻛﻪ دﻳﺪم ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﺎﻟﺒﺎس ﻓﺮم ﺳﭙﺎه ﺑـﻪ ﻣﻨـﺰل ﻣـﺎ آﻣﺪﻧـﺪ و
ﻣﻰﮔﻮﻳﻨﺪ: ﺑﺮادر ﺷﻤﺎﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪه اﺳﺖ. ﺑﺮاى ﺗﺤﻘﻴﻖ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ ﺳﭙﺎه رﻓﺘﻢ، وﻟﻰ آنﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﺑﺮادرﺗـﺎن
ﺳﺎﻟﻢ اﺳﺖ. وﻗﺘﻰ ﺑﺮادرم را دﻳﺪم و ﻣﺎﺟﺮا را ﺑﺮاى اﻳﺸﺎن ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻛﺮدم، ﮔﻔﺘﻨﺪ: آنﻫﺎ ﻣﻨﺎﻓﻘﻴﻦ ﺑﻮده اﻧﺪ.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: از اﻫﻮاز ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﻛﺮدﻳﻢ، ﺑﺮادر ﺷﻬﻴﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺷـﺤﺎﻟﻰ ﭘﺮﺳـﻴﺪ: ﻋﻠـﻰاﻛﺒـﺮ
ﺷﻤﺎ ﺧﻮدت ﻫﺴﺘﻰ؟ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﻠﻪ. ﺑﺮادرﺷﺎن ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻋﺪه اى ﺑﺎ ﻟﺒﺎس ﺳﭙﺎه ﺑﻪﺧﺎﻧـﻪى ﻣـﺎ آﻣﺪﻧـﺪ و
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺑﺮادرﺗﺎن ﺷﻬﻴﺪﺷﺪه اﺳﺖ؟ اﻳﺸﺎن ﮔﻔﺘﻨﺪ: آنﻫﺎ ﻣﻨﺎﻓﻘﻴﻦ ﺑﻮده اﻧﺪ. ﻣـﻦ ﺗـﺎ ﺷـﻬﺎدت ﺧﻴﻠـﻰ راه
دارم. اﻳﺸﺎن از ﺷﻬﻴﺪﻣﺤﺮاب ﺻﺤﺒﺖ ﻣﻰﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻟﺐ ﺗﺸﻨﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻧﺪ. ﺑﺪﻧﻢ ﻟﺮزﻳـﺪ. ﭘﻼﻛـﺸﺎن را
ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﮔﻔﺘﻢ: ﻧﻤﻰﺧﻮاﻫﻢﺷﻤﺎ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﻮﻳﺪ. دوﺳﺖ دارم ﻣﻦ ﺑﻪ ﺟﺎى ﺷﻤﺎ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﻮم. اﻳﺸﺎن
ﮔﻔﺘﻨـﺪ:اﮔﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪم، ﺷﻬﻴﺪﮔﻤﻨﺎم ﻫﺴﺘﻢ، ﭼﻮن ﭘﻼك ﻧﺪارم. ﻧﺎراﺣﺖ ﺷﺪم و ﭘﻼﻛﺸﺎن را دادم.
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮادهﻫﺎى ﺷﻬﺪا اﺣﺘﺮام ﻣﻰﮔﺬاﺷﺖ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: در ﺣﻀﻮر ﺧﺎﻧﻮادهﻫﺎى ﺷﻬﺪا ﻧﺨﻨﺪﻳﺪ، ﭼﻮن آنﻫـﺎ
ﻧﺎراﺣﺖ ﻣﻰﺷﻮﻧﺪ. اﮔﺮﻓﺮزﻧﺪ ﺷﻬﻴﺪى را ﻣﻰدﻳﺪ در آﻏﻮش ﻣﻰﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺴﻴﺎر ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻰﻛﺮد.
ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮادهاش ﺗﻮﺻﻴﻪﻣﻰﻛﺮد: ﺣﺠﺎﺑﺘﺎن را رﻋﺎﻳﺖ ﻛﻨﻴﺪ. ﺑﺎ ﺣﺠﺎب اﻧﻘﻼب را ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻴﺪ. ﻧﻤـﺎز را ﺳـﺮ
وﻗﺖ ﺑﺨﻮاﻧﻴﺪ. ﻃﺮﻓﺪار اﻣﺎم ﺑﺎﺷﻴﺪ. ﻗﺮآن ﺑﺨﻮاﻧﻴﺪ. درﺳﺘﺎن را اداﻣﻪ دﻫﻴﺪ. اﻣﺎم را ﻓﺮاﻣﻮش ﻧﻜﻨﻴـﺪ، ﭼـﻮن
ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﻳﻦ اﻧﻘﻼب ﺑﻪ اﻣﺎم ﺑﺴﺘﮕﻰ دارد. در ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺸﻜﻼت ﺻﺒﻮر ﺑﺎﺷﻴﺪ. راه اﻣـﺎم و ﺷـﻬﺪا را اداﻣـﻪ
دﻫﻴﺪ. ﺑﺮاى دﻳﻦ ﺧﺪا ﺧﺪﻣﺖ ﻛﻨﻴﺪ.
در زﻣﺎن ﺟﻨﮓ ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻫﻰ از ﻣﻨﺎﻃﻖ ﺟﻨﮕﻰ درﺳﺖ ﻛﺮد و ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻋﻤﻮم ﮔﺬاﺷﺖ.
آرزوى ﺷﻬﺎدت داﺷﺖ. وﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺮﺧّﺼﻰ ﻣﻰآﻣﺪ و ﺧﺎﻧﻮاده اش ﺧﻮﺷﺤﺎل ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ، ﻣﻰﮔﻔﺖ: ﭼـﻪ
ﻓﺎﻳﺪه اى دارد اﮔﺮﺷﻬﻴﺪ ﻧﺸﻮم. او ﻟﻴﺎﻗﺖ ﺷﻬﺎدت را داﺷﺖ.
ﭘﺪر ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻫﺮﻛﺪام از ﻓﺮزﻧﺪاﻧﻢ ﻛﻪ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ ﻗﺒﻞ از ﺷﻬﺎدﺗﺸﺎن ﺧﻮاب ﻣﻰدﻳـﺪم ﻛـﻪ
اﻣﺎم ﺑﻪ ﻣﻨﺰل ﻣﺎ آﻣﺪﻧﺪ و ﻏﺬا ﻣﻰﺧﻮرﻧﺪ. ﻛﻪ ﺑﻌﺪ ﻳﻜﻰ از ﻓﺮزﻧﺪاﻧﻢ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻣﺎﺟﻤﻌﻪﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻬﺪﻳﻪ ﻣﻰرﻓﺘﻴﻢ. در آن ﺟﺎﻛﻴﻒﻫﺎى ﺷﻬﺪا را ﻣـﻰآوردﻧـﺪ. ﻛﻴﻔـﻰ
ﺷﺒﻴﻪ ﻛﻴﻒ ﭘﺴﺮم - ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ - ﺑﻮد. ﺑﺴﻴﺎر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮدم. ﺧﺪاوﻧﺪ ﺻﺒﺮى ﺑﻪ ﻣﺎ داد ﻛﻪ ﺗﺤﻤﻠﻤﺎن زﻳﺎد ﺷـﺪ.
وﻗﺘﻰ ﭘﺴﺮ ﻛﻮﭼﻜﻢ - ﻫﺎدى - در 12 ﺑﻬﻤﻦ ﻣﺎه ﺳﺎل 1360 ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ، ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺑﻪ ﻣـﻦ ﮔﻔـﺖ: ﻣـﺎدر،
ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻴﺪ و ﺻﺒﻮر ﺑﺎﺷﻴﺪ. وﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪ، ﻫﻤﺴﺎﻳﻪﻫـﺎ ﻣـﻰﮔﻔﺘﻨـﺪ: ﺻـﺪاى اﷲ اﻛﺒـﺮ او
ﻧﺸﺎﻧﻪى ﺷﻬﺎدﺗﺶ ﺑﻮد.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﻗﺒﻞ از ﺷﻬﺎدت اﻳﺸﺎن ﺧﻮاب دﻳﺪم ﺳﻴﺪى ﺑﻪ ﻣﻨـﺰل ﻣـﺎ آﻣـﺪ و ﮔﻔـﺖ: آﻗـﺎى
ﺣﺴﻴﻦ ﭘﻮر ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪه اﻧﺪ. ﻛﻪ ﺧﺒﺮ ﺷﻬﺎدت اﻳﺸﺎن را ﺑﻪ ﻣﺎ دادﻧﺪ.
ﻫﻤﺴﺮ ﺑﺮادر ﺷﻬﻴﺪ ﻧﻘﻞﻣﻰﻛﻨﺪ: ﺧﻮاب دﻳﺪم ﻛﻪ ﺳﺮ ﻛﻮﭼﻪى ﻣﻨﺰل ﻣﺎ ﻣﻴﺰى اﺳـﺖ و ﺷـﻬﻴﺪ ﺳـﺮﻳﻊ
دﻓﺘﺮﻫﺎ را اﻣﻀﺎ ﻣﻰﻛﻨﺪ و ﻋﺪه اى در آنﺟﺎ رژه ﻣﻰروﻧﺪ. ﺳﻪ روز ﺑﻌﺪ ﻛﻪ ﺧﺒﺮﺷـﻬﺎدت اﻳـﺸﺎن را ﺑـﻪ ﻣـﺎ
دادﻧﺪ، ﻫﻤﺎن ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﻳﻰﻛﻪ در ﺧـﻮاب دﻳـﺪم ﺗﻌﺒﻴـﺮ ﺷـﺪ. ﻋـﺪه اى ﭘﺎﺳـﺪار رژه ﻣـﻰرﻓﺘﻨـﺪ و ﺳـﺮود
ﻣﻰﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ.
اﺣﻤﺪ ﻛﻬﺪوﻳﻰ - ﻫﻤﺮزم ﺷﻬﻴﺪ - ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: ﺷﻬﻴﺪ ﻋﻠﻰاﻛﺒﺮ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر ﻣـﺴﺌﻮل ﻣﺨـﺎﺑﺮات ﺑﻮدﻧـﺪ. در
ﺷﻤﺎل ﻋﺮاق و در ﻣﻨﻄﻘﻪى ﺧﺮﻣﺎل، ﻫﻮاﭘﻴﻤﺎﻫﺎى دﺷﻤﻦ ﺑﻪ ﺑﻤﺒﺎران ﻣﻨﻄﻘﻪ ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ. اﻳـﺸﺎن در ﻧﻔﺮﺑـﺮ
ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻤﺒﻰ در ﻧﺰدﻳﻜﻰﻧﻔﺮﺑﺮ اﺻﺎﺑﺖ ﻣﻰﻛﻨﺪ و ﺳﺮ اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺳﻘﻒ ﻧﻔﺮﺑﺮ ﻣﻰﺧـﻮرد و ﻣـﻰﺷـﻜﺎﻓﺪ و
اﻳﺸﺎن ﺑﻪ ﺷﻬﺎدت ﻣﻰرﺳﻨﺪ.
در روز ﻣﺒﻌﺚ ﺣﻀﺮت رﺳﻮل اﻛﺮم(ص) و در ﺗﺎرﻳﺦ26/12/1366 در ﻣﻨﻄﻘﻪى ﻏﺮب ﺑﻪ درﺟﻪى رﻓﻴـﻊ
ﺷﻬﺎدت ﻧﺎﻳﻞ ﮔﺸﺘﻨﺪ. ﭘﻴﻜﺮ ﻣﻄﻬﺮ اﻳﺸﺎن ﭘﺲ از اﻧﺘﻘﺎل ﺑﻪ ﻣﺸﻬﺪ، در ﺧﻮاﺟﻪ رﺑﻴﻊ دﻓﻦ ﮔﺮدﻳﺪ.
ﺑﻌﺪ از ﺷﻬﺎدت او ﻋﺪه اى از اﻗﻮام و آﺷﻨﺎﻳﺎن ﻋﺎزم ﺟﺒﻬﻪﻫﺎى ﺣﻖ ﻋﻠﻴﻪ ﺑﺎﻃﻞﺷﺪﻧﺪ.
ﻫﻤﺴﺮ ﺷﻬﻴﺪ ﻣﻰﮔﻮﻳﺪ: اﻳﺸﺎن ﺑﻪ اﻓﺮاد ﻣﺴﺘﻀﻌﻒ ﻃﻮرى ﻛﻤﻚ ﻣﻰﻛﺮد ﻛﻪ ﻛﺴﻰ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﻰﺷﺪ. ﺑﻌﺪ
از ﺷﻬﺎدت اﻳﺸﺎن ﻣﺎﺧﻴﻠﻰ ﭼﻴﺰﻫﺎ را ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻳﻢ. در ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﻳﺶ آﻣﺪه ﺑﻮد: ﻣﺒﻠﻐـﻰ را ﺑـﻪ ﺧـﺎﻧﻮاده ى
ﺷﻬﻴﺪ ﺗﺮاﺑﻰ ﺑﺪﻫﻴﺪ ﺗﺎ دﻳﻨﻰ ﺑﺮﮔﺮدﻧﻢ ﻧﺒﺎﺷﺪ. او روزهﻫﺎى ﻗﻀﺎﻳﺶ را ﻣﻰﻧﻮﺷﺖ ﺗﺎ ﺑﻌﺪ ﺑﺘﻮاﻧﺪ آنﻫـﺎ را ﺑـﻪ
ﺟﺎ ﺑﻴﺎورد. او اﻣﺎم ﺣﺴﻴﻦ(ع) را دوﺳﺖ داﺷﺖ. ﻣﻰﮔﻔﺖ: دوﺳﺖ دارم در ﻣﺎه ﻣﺤﺮّم روﺿﻪ ﺑﺨﻮاﻧﻢ. ﺑﻌﺪ از
ﺷﻬﺎدت اﻳﺸﺎن ﻫﺮ ﺳﺎل در ﻣﺎه ﻣﺤﺮّم روﺿﻪ ﻣﻰﺧﻮاﻧﻢ. ﺧﺎﻧﻤﻰ ﻛﻪ ﺑﺮاى ﻣﺮاﺳﻢ روﺿﻪ ﻣﻰآﻳﺪ، ﻣﻰﮔﻮﻳـﺪ:
ﻣﻦ ﺑﻴﻤﻪ ﺷﺪه ى ﺷﻬﻴﺪ ﺣﺴﻴﻦﭘﻮر ﻫﺴﺘﻢ.
زندگینامه شهید دکتر محمد حسینی بهشتی

نام پدر : فضل الله
تاریخ تولد : چهارشنبه ، ۲ آبان ، ۱۳۰۷
محل تولد : اصفهان
سن هنگام شهادت: ۵۳
تحصیلات : علوم حوزوی، دکترا
تخصص : اجتهاد، فلسفه و معقول
زندگی نامه
سوابق مبارزاتی : حمایت از نهضت ملی شدن نفت ایران، ترک اجباری شهر قم و اقامت در تهران،
همکاری با هیئتهای مؤتلفه اسلامی و عضویت در شورای روحانیت آن ، همکاری در تشکیل جامعه
روحانیت مبارز، تأسیس مدرسه حقانی با همکاری شهید آیتالله قدوسی ، سفر به عراق و تجدید
دیدار با حضرت امام خمینی(ره) ، شرکت در راهپیماییها و برگزاری جلسات سخنرانی برای آگاه
سازی مرم، دستگیری و تحمل زندانهای مخوف و شکنجههای ساواک، عزیمت به پاریس و دیدار
با رهبر کبیر انقلاب اسلامی، عضویت در شورای انقلاب و سفر به آلمان و پایهگذاری انجمنهای
اسلامی دانشجویان در اروپا.
کارهای تشکیلاتی : تأسیس دبیرستان دین و دانش، تأسیس مدارس برنامهریزی شده برای
طلاب،کادرسازی نیروهای انقلابی در پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، عضویت در شورای تدوین
کتب درسی آموزش و پرورش با هدف نفوذ در برنامههای فرهنگی طاغوت و اسلامی کردن محتوای
کتابهای درسی با همراهی شهید باهنر
مسئولیتها : مدیریت مرکز اسلامی هامبورگ، ریاست شورای انقلاب ، نماینده و نایب رئیس
مجلس خبرگان قانون اساسی، ریاست دیوان عالی کشور، دبیر کل حزب جمهوری اسلامی
آثار علمی : حج در قرآن، محیط پیدایش اسلام؛ روحانیت در اسلام و در میان مسلمین؛کدام
مسلک؟؛ شناخت دین؛
مبارز پیروز؛ یک قشر جدید در جامعه ما؛ سرود یکتاپرستی؛ حق و باطل از دیدگاه قرآن؛ مبانی
نظری قانون اساسی؛
شناخت از دیدگاه فطرت؛ نقش آزادی در تربیت کودکان؛ دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن؛
بهداشت و تنظیم خانواده ؛ شناخت از دیدگاه قرآن؛ بایدها و نبایدها؛ ولایت، رهبری، روحانیت؛آزادی،
هرج و مرج،زورمداری؛ شب قدر؛ موسیقی و تفریح در اسلام؛خدا از دیدگاه قرآن؛ اقتصاد اسلامی؛
حکومت در اسلام؛ نماز چیست؟؛ ربا در اسلام؛ روش برداشت از قرآن؛ شناخت؛ مسئله مالکیت؛
بانکداری و قوانین مالی اسلام ؛ نقش ایمان در زندگی انسان و دهها مقاله و سخنرانی دیگر.
تولد تا جوانی
سیدمحمد حسینی بهشتی در سال ۱۳۰۷ ه. ش در خانوادهای روحانی و در محله لومبان شهر
اصفهان دیده به جهان گشود. ایشان خود در این باره میگوید: « من محمد حسینی بهشتی که
گاه به اشتباه محمدحسین بهشتی مینویسند ، نام اولم محمد و نام خانوادگیام ترکیبی است از
حسینی [و] بهشتی. در دوم آبان ۱۳۰۷ در شهر اصفهان در محله لومبان متولد شدم. منطقه زندگی
ما یک منطقه قدیمی از مناطق بسیار قدیمی شهر است.»
سیدمحمد حسینی بهشتی تنها فرزند پسری خانواده مرحوم فضل الله حسینی بهشتی بود. جد
پدریاش میرزا محمدهاشم از علمای مشهور اصفهان و جد مادریاش میرزا محمدصادق خاتون
آبادی از علما و مدرسان معروف اصفهان بود.
پدر بهشتی مرحوم سید فضل الله از روحانیان شهر اصفهان بود. شهید بهشتی دربارهی پدرش چنین
میگوید: « … پدرم در هفته چند روز در شهر به کار و فعالیت میپرداخت و هفتهای یک شب به یکی
از روستاهای نزدیک شهر برای امامت جماعت و کارهای مردم میرفت و سالی چند روز به یکی از
روستاهای دور که نزدیک حسین آباد بود و روستای دورتر از آن حسنآباد نام داشت[میرفت]. آمد
و رفت افرادی که از روستای دور به خانه ما میآمدند برایم بسیار خاطرهانگیز است….
پدر و مادرشهید بهشتی از همان روزهای نخست تولد فرزندشان، همت خود را برای تربیت صحیح و
اسلامی او آغاز کردند.
ملوکالسادات بهشتی دختر شهید بهشتی میگوید: « … از مادر بزرگم شنیدهام که در دوران
بارداری تمام وقت قرائت قرآن را فراموش نمیکرد و ماهی یک بار قرآن را ختم میکرد و پس از تولد،
موقع شیردادن برایشان قرآن میخواند.[ مادر بزرگم] میگفت آقا محمد، از هوش و ذکاوت خاصی
برخوردار بود و موقعی که من قرآن میخواندم، نگاهش برق میزد و احساس میکردم انگار متوجه
میشود.»
بهشتی، چهار ساله بود که تحصیلات خود را در مکتب خانه آغاز کرد و خیلی سریع،خواندن و
نوشتن و قرائت قرآن را یاد گرفت و در جمع خانواده و فامیل به تیزهوشی معروف شد. برای ورود به
دبستان دولتی ثروت اصفهان در امتحان ورودی شرکت کرد و با اینکه در پایه ششم قبول شد اما به
علت پائین بودن سن، به کلاس چهارم راه یافت و تحصیلات مقطع دبستان را در همین مدرسه به
پایان رساند.
زینتالسادات بهشتی ، خواهر شهید بهشتی در خاطرهای میگوید: «موقع ارتحال مرحوم آقای
خاتون آبادی [ پدر بزرگ مادری شهید بهشتی] که برادرم [ ۱۸ ماهه] و در آغوش مادرش بود ، [پدر
بزرگم ] خطاب به دخترشان(مادرم) گفته بود، پدرجان از این فرزند خیلی خوب مواظبت کن که این
فرزند کسی خواهد شد که اسلام و دنیا به او افتخار خواهد کرد.»
شهید بهشتی سپس مقطع متوسطه را در دبیرستان سعدی آغاز کرد و سال اول و دوم را در این
دبیرستان گذراند و اوائل سال دوم بود که حوادث شهریور ۱۳۲۰ روی داد و علاقه و شوری در نوجوانها
برای یادگیری معارف اسلامی بوجود آمد و شهید بهشتی نیز که در خانوادهای روحانی رشد و نمو یافته
بود قدم در راه کسب دانش علوم اسلامی و فقه آل محمد (ص) گذاشت.
سیدمحمدرضا بهشتی فرزند شهید بهشتی جریان روحانی شدن پدرش را به نقل از ایشان چنین
تعریف میکند:«یک روز که به دبیرستان سعدی میرفتم، یک همکلاسی داشتم که بغل دست من
مینشست و وقتی معلم تدریس میکرد ، او یواشکی کتاب دیگری را باز میکرد و میخواند. از او
پرسیدم این کتاب چیست؟ گفت : کتاب معالم است. پرسیدم معالم چی هست؟ علاقهمند شدم
که درباره آن کتاب بیشتر بدانم ، او هم توضیحاتی داد که علاقهمند به آن شدم. و این باعث شد
که من تصمیم گرفتم روحانی بشوم.»
وی در سال ۱۳۲۱ ه .ش تحصیلات دبیرستان را رها کرد و به مدرسه صدر اصفهان رفت و تا سال ۱۳۲۵
ه.ش به تحصیل ادبیات عرب، منطق، کلام، سطوح فقه و اصول پرداخت. ایشان درباره دوران طلبگی
خود چنین نقل کردهاست : « در طی این مدت تدریس هم میکردم، در سال ۱۳۲۴ از پدر و مادرم
خواستم که اجازه بدهند شبها در یک حجرهای که در مدرسه داشتم، بمانم و به تمام معنا طلبه
شبانهروزی باشم. از این نظر هم فاصله منزل تا مدرسه، چهار پنج کیلومتر میشد و هر روز [ برای]
رفت و آمد مقداری وقت از بین میرفت و هم بیشتر به کارهایم میرسیدم و هم در خانهای که
بودیم پر جمعیت بود و من اتاق تنها نداشتم و نمیتوانستم به کارهایم بپردازم. البته من در آن
موقع فقط یک خواهر داشتم ولی با عموها و مادربزرگ همه در یک خانه زندگی میکردیم، به این
ترتیب خانه ما شلوغ بود و اتاق کم. سال ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره سطح بود
که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به قم بروم.»
شهید بهشتی درسی را که بقیه طلبهها در ۱۰ سال میخواندند در چهار سال به پایان رساند و در
سال ۱۳۲۵ ه.ش به قم هجرت کرد و پس از شش ماه توانست، بقیه سطح، مکاسب و کفایه را فرا
بگیرد. او از سال ۱۳۲۶ ه .ش درس خارج فقه و اصول را نزد آیتالله شیخ مرتضی حائری یزدی،
آیتاللهالعظمی بروجردی(ره) ، حضرت امام خمینی (ره) ،آیتالله محقق داماد ، آیتالله سیدمحمد
تقی خوانساری و مدت کوتاهی را هم نزد آیتالله حجت کوهکمری گذراند.
بهشتی که آموختن را لازمهی پیشرفت میدانست در دوران مقطع متوسطه به فراگیری زبان فرانسوی
و انگلیسی نیز روی آورده بود و سه سال آخری که در اصفهان به سر میبرد تصمیم گرفت یک دوره
زبان انگلیسی را یاد بگیرد.
بنابراین پیش یکی از منسوبین و آشنایان خود یک دورهی کامل “ریدر” را خوانده بود.
او در کنار تحصیل علوم حوزوی به امر تدریس در میان طلاب نیز میپرداخت. بهشتی در قم همچنین
به مدرسه تازه تأسیس حجتیه که مرحوم آیتالله حجت آن را بنا نهاده بود قدم گذاشت. در سال ۱۳۲۷
ه.ش و زمانی که آیتالله طباطبایی از تبریز به قم آمده بودند، تصمیم گرفت تحصیلات علوم جدید را
ادامه دهد. با گرفتن دیپلم ادبی به صورت متفرقه به دانشکده معقول و منقول ( دانشکده الهیات و
معارف اسلامی) راه یافت. در سال آخر دانشکده (۱۳۲۹ه.ش) برای اینکه بیشتر از درسهای جدید
استفاده کند و زبان و ادبیات انگلیسی را کاملتر یاد بگیرد ، به تهران آمد و در کنار تحصیل ، تدریس را
هم ادامه داد. در سال ۱۳۳۰ موفق به اخذ دانشنامه لیسانس شد و سپس برای ادامه تحصیل حوزوی
به قم بازگشت و به عنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حکیم نظامی قم به تدریس مشغول شد.
از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۵ بیشتر به کار فلسفی پرداخت و در کلاس درس اسفار و شفاء استاد علامه
طباطبایی نیز حاضر میشد شبهای پنجشنبه و جمعه هم با متفکر شهید استاد آیتالله مطهری و
عدهای دیگر جلسه بحث علمی و پرشوری داشتند که خود شهید درباره فرایند این جلسات میگوید:
« … [ این جلسات] پنج سال طول کشید که ماحصل آن به صورت متن کتاب روش رئالیسم تنظیم و
منتشر شد.»
بهشتی در سال ۱۳۳۱ با یکی از بستگان خود بنام عزتالشریعه مدرس فرزند مرحوم سیدمحمدباقر
مدرس از علمای با تقوا و فضیلت اصفهان ازدواج کرد. همسر ایشان در این خصوص میگوید:
« [ هنگام] ازدواج من چهارده ساله و تا کلاس ششم ابتدایی درس خوانده بودم و سن دکتر بهشتی
بیست و سه سال بود. البته بعدها من در محضر ایشان و در جاهای دیگر درسم را ادامه دادم … در قم
زندگی را با تنگدستی آغاز کردیم. من سعی میکردم امور خانه را طوری اداره کنم که ایشان بتوانند
به کارهای خود که عبارت از تحصیل و تدریس علوم قدیم، مدیریت مدرسه علوم دین ودانش و حقانی
بود رسیدگی کنند و نگرانی منزل [را] نداشته باشند. »
ایشان در سال ۱۳۳۳ ه .ش ، با همکاری برخی دوستانشان دبیرستان دین و دانش در قم را تأسیس
کردند. تا سال ۱۳۴۲ که در قم به سر میبردند مسئولیت اداره این مدرسه همچنان بر عهده ایشان بود.
شهید بهشتی در این مقطع به کار تدریس در حوزه علمیه نیز مشغول بود.
در سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸ شهید بهشتی توانست دوره دکترای فلسفه و معقول را در دانشکده الهیات
طی کند. در سال ۱۳۳۸ ه . ش بود که جلسات و برنامههای مختلف علمی، مذهبی و مبارزاتی شهید
بهشتی در تهران آغاز شد. او در این سال به امر تحصیل در حوزه علمیه قم اشتغال داشت و در سال
۱۳۳۹ ه . ش کانون اسلامی دانشجویان و فرهنگیان قم را تأسیس نمود.
در این سال همچنین به همراه عدهای از مدرسین حوزه مانند آیتالله مشکینی، ربانی شیرازی ،
جنتی و شهید مطهری و شهید قدوسی به تأسیس مدارس برنامهریزی شده برای طلاب مبادرت
ورزید که از آن جمله میتوان به مدارس حقانی، منتظریه و مهدی منتظر (عج) اشاره کرد.
در سال ۱۳۴۲ به کمک جمعی از فضلای حوزه علمیه قم، گروه تحقیقاتی پیرامون ” حکومت در اسلام”
را پایهگذاری کرد. در این سالها بود که برای تألیف کتب دینی در مدارس عزم خود را جزم نمود،شهید
خود در این باره میگوید: « … به فکر این افتادیم که با دوستان این کتابها و برنامه تعلیمات دینی
مدارس را که امکانی برای تغییرش فراهم آمده بود، تغییر دهیم . دور از دخالت دستگاههای جهنمی
رژیم، در جلساتی توانستیم این کار را پایهگذاری کنیم و پایه برنامه جدید و کتابهای جدید تعلیمات
دینی را با آقای دکتر باهنر و آقای دکتر غفوری و آقای برقعی و بعضی از دوستان ، آقای رضی شیرازی
که مدت کمی با ما همکاری داشتند و بعضی دیگر مانند مرحوم آقای روزبه،که خیلی نقش مؤثری
داشتند ، با همکاری اینها پایههای این برنامه فراهم شد.
شهید بهشتی در سال ۱۳۴۳ به توصیه آیات عظام حائری و میلانی، عهدهدار مسجد هامبورگ شد
و پس از مدتی مرکز اسلامی هامبورگ را در این مکان برای سامان دادن به وضع فعالیتهای دینی و
اسلامی دانشجویان به راه انداخت. شهید بهشتی حدود ۵ سال در آلمان به سر برد و طی این مدت
به کشورهای سوریه، لبنان ، ترکیه ، عراق نیز سفر نمود.
در سال ۱۳۴۸ ه . ش در سفر به عراق ، به محضر حضرت امام خمینی(ره) شرفیاب شد و با ایشان
دیدار نمود. در سال ۱۳۴۹ با ضرورت شخصی که ایجاب شده بود، برای مدت کوتاهی عزم وطن نمود
اما رژیم پهلوی مانع از خروج مجدد وی از کشور شد. شهید بهشتی پس از آن دوباره به عرصهی
برنامهریزی و تهیه کتاب و فعالیتهای علمی در قم؛ و فعالیتهای تحقیقاتی با همکاری حضرات آیات
مهدوی کنی و موسوی اردبیلی و شهید مفتح بازگشت.
شهید بهشتی و مبارزه علیه طاغوت
در سالهای ۱۳۲۹ و ۱۳۳۰ که مبارزات سیاسی – اجتماعی نهضت ملی نفت ایران به رهبری مرحوم
آیتالله کاشانی و مصدق، به اوج خود رسیده بود،شهید بهشتی در هیأت یک روحانی جوان، در
راهپیماییها و اجتماعات شرکت میکرد. ایشان خود در این باره نقل کرده است: « در سال ۱۳۳۱ در
جریان ۳۰ تیر ، آن موقع تابستان به اصفهان رفته بودم و در اعتراضات ۲۶ تا ۳۰ تیر فعالیت داشتم و
شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب را که درساختمان تلگرافخانه بودبه عهده من گذاشتند.
پس از کودتای ۲۸ مرداد ، شهید بهشتی به همراه برخی همفکرانش به این نتیجه رسیدند که در
قالب یک حرکت فرهنگی، به کادرسازی نیروهای انقلابی روی آورند.
در سال ۱۳۴۱ ه . ش که انقلاب اسلامی با رهبری حضرت امام خمینی (ره) شروع شد، شهید
بهشتی نیز در این جریانها حضور داشت.
در سال ۱۳۴۲ ه . ش و در پی افزایش مبارزات انقلابی و فرهنگی شهید بهشتی، رژیم پهلوی او را
مجبور ساخت تا قم را به مقصد تهران ترک کند. پس از ورود به تهران با هیئتهای مؤتلفه اسلامی
ارتباط برقرار کرد. در سالهای آغازین نهضت، حضرت امام خمینی یک گروه چهار نفری را به عنوان
شورای فقهی و سیاسی هیئتهای مؤتلفه اسلامی تعیین کردند. که شهید بهشتی در کنار شهید
مطهری و آقایان انواری و مولایی، این گروه را تشکیل میدادند.
در سال ۱۳۵۵ موضوع تشکیل جامعه روحانیت مبارز و انسجام به فعالیتهای مبارزاتی پیش آمد.
شهید مظلوم بهشتی خود در این باره میگوید: « … در سال ۱۳۵۷ – ۱۳۵۶ روحانیت مبارز شکل
گرفت و در همان سالها در صدد ایجاد تشکیلات گسترده مخفی یا نیمه مخفی و نیمه علنی به عنوان
یک حزب و یک تشکیلات سیاسی بودیم و در این فعالیتها دوستان مختلف همیشه با هم بودیم . در
سال ۵۶ که مسایل مبارزاتی اوج گرفت، همه نیروها را متمرکز کردیم در این بخش و بحمدالله با شرکت
فعال همه برادران روحانی در راهپیماییها ، مبارزات به پیروزی رسید».
در سال ۱۳۵۴ ه . ش به علت برگزاری جلسات مکتب قرآن که روزهای شنبه با شرکت حدود ۵۰۰
جوان تشکیل میشد و برخی فعالیتهای دیگر در خارج از کشور، از سوی ساواک دستگیر و چند
روزی در کمیته مشترک ضد خرابکاری تحت شکنجه جلادان رژیم قرار گرفت.
در سال ۱۳۵۷ مجدداً به اتهام نقشی که در برنامههای مبارزاتی و راهپیماییهای ضد رژیم داشت در
عاشورای حسینی همان سال، دستگیر و به زندان اوین و از آنجا به کمیته مشترک انتقال داده شد .
در آبان سال ۱۳۵۷ بعد از عزیمت حضرت امام به پاریس ، شهید بهشتی به همراه دیگر مبارزان برای
دیدار با ایشان به نوفللوشاتو رفتند و در آنجا با نظرهای ارشادی که حضرت امام راحل داشتند و
دستوری که ایشان دادند نقشه اولیه شورای انقلاب تشکیل شد.
شهید بهشتی درباره ترکیب اعضای شورا چنین میگوید:«شورای انقلاب، اول هسته اصلیاش
مرکب بود از آقای مطهری، آقای هاشمی رفسنجانی و آقای موسوی اردبیلی و آقای باهنر و بنده ؛
بعدها آقای مهدوی کنی اضافه شدند و بعد آقای خامنهای و مرحوم آیتالله طالقانی و آقای مهندس
بازرگان و دکتر سحابی و عده دیگر اضافه شدند…».
شهید بهشتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی
با پیروزی انقلاب اسلامی، آیتالله دکتر محمد حسینی بهشتی ، مسئولیتهای مهمی همچون
ریاست شورای انقلاب، نایب رئیس مجلس خبرگان قانون اساسی و ریاست دیوان عالی کشور را بر
عهده گرفت.
ایشان در ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۷ ، حزب جمهوری اسلامی را به همراه حضرتآیتاللهالعظمی خامنهای
(مدظلهالعالی) ،آیتالله هاشمی رفسنجانی، آیتالله موسوی اردبیلی و شهید دکتر باهنر تأسیس
کرد و در اولین جلسه حزب با رأی اکثریت اعضا به عنوان دبیرکل حزب انتخاب شد.
شهید بهشتی در نخستین جلسه حزب طی سخنانی گفت: « ما در تشکیل این حزب، به ایجاد
جمهوری اسلامی میاندیشیم، نه کسب قدرت و مقام . اندیشه ما جمهوری اسلامی است
و شعار ما استقلال ، آزادی، جمهوری اسلامی، پس همه باید برای عملی کردن این شعار
تلاش کنیم».
در تابستان سال ۱۳۵۸، با برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، شهید دکتر بهشتی با
رأی بالایی از سوی مردم تهران به این مجلس راه یافت. و در نخستین جلسه مجلس خبرگان در تاریخ
۹/۴/۱۳۵۸ ، به عنوان نایب رئیس برگزیده شد و اداره جلسات را نیز بر عهده گرفت. شهید بهشتی با
مدیریت و توانمندی که داشت به اداره جلسات مجلس خبرگان پرداخت. با جدیتی که نشان داد به
همراه دیگر اعضا، قانون اساسی را در کمترین مدت زمان بر اساس موازین شرع و انقلاب اسلامی بنا
نهاد و در این راه مشکلات را به جان خرید و کمترین خللی در اراده او ایجاد نشد.او در این سنگر نقش
مهمی را برای گنجاندن اصلی مترقی ولایت فقیه در قانون اساسی ایفا نمود و با اندیشههای اسلامی
که داشت نقشههای شوم لیبرالها و منافقین را خنثی نمود.
در چهارم اسفند سال ۱۳۵۸ ، به سبب لیاقت و تعهدی که داشت، حضرت امام خمینی(ره) ایشان را
به عنوان رئیس دیوان عالی کشور منصوب و بالاترین مقام قضایی کشور را به او واگذار کردند.
شهید بهشتی در مسئولیت قضایی ، نقش مهمی را در سروسامان دادن به سیستم قضا در کشور و
پیاده کردن احکام اسلامی و رفع مشکلات مردم انجام داد.
شهید بهشتی با بینش سیاسی خود که خود نشأت گرفته از قرآن و شرع مقدس بود،
مانورهای سازشگرانه لیبرالها را خنثی میکرد و میگفت : « انقلاب اسلامی ما متولیانی
این چنین نیاز ندارد».
شهید مظلوم با ایستادگی و به جان خریدن همه تهمتها، آفت انقلاب (لیبرالیسم و نفاق)
را رسوا و پرچمداران آن ابوالحسن بنیصدر و مسعود رجوی را مفتضح کرد.
شهید بهشتی در سنگر حزب جمهوری اسلامی برای همه امور کشور برنامه داشت و با مدیریت
منحصر به فرد خود توانست به همراه یاران امام راحل، مشکلات موجود در سر راه نظام نوپای جمهوری
اسلامی ایران را بردارد. او سرانجام شامگاه هفتم تیر در این سنگر به شهادت رسید، سنگری که
پشتیبان مردم و انقلاب و خوار چشم دشمنان بود.
شامگاه یکشنبه هفتم تیر سال ۱۳۶۰ تعدادی از مسئولان کشور شامل نمایندگان مجلس ،اعضای
کابینه و … به تدریج وارد سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران در خیابان
سرچشمه تهران شدند. ابتدا نوای ملکوتی قرآن ، صالحان را به سعادت اخروی بشارت داد و در همان
وقت تعداد دیگری از اعضای حزب از جمله شهید مظلوم آیتالله دکتر محمد حسینی بهشتی وارد
جلسه شدند . موضوع جلسه درباره تورم بود . پس از مدتی بحث دربارهی این موضوع، برخی اعضای
حزب پیشنهاد کردند دربارهی موضوع ریاست جمهوری صحبت شود. شهید بهشتی سخنان
خود را این گونه ادامه داد : « ما بار دیگر نباید اجازه دهیم استعمارگران برای ما مهرهسازی
کنندو سرنوشت مردم را به بازی بگیرند . تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند
و سرنوشت مردم را به بازی نمیگیرند، انتخاب شوند».
ناگهان نور قرمز و زردی همه نگاههای حاضران در سالن را به خود خیره ساخت و صدای
مهیب انفجار به آسمان بلند شد. دیوارها فرو ریختند و در چند ثانیه شهید بهشتی و ۷۲ تن
از یاران آفتاب ، در زیر آوارها مدفون شدند و تاریخ جنایت بزرگی را شاهد شد و نام پلید
سازمان مجاهدین خلق(منافقین) ، بیش از گذشته نزد مردم منفور گردید.
عامل بمبگذاری در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ، منافق خود فروخته و نفوذی ،
به نام محمدرضا کلاهی بود که خود جزو نیروهای خدماتی حزب شده بود . او پس از این
فاجعه با کمک استکبار به خارج از کشور گریخت.
و هرگز گمان مبر آنها که در راه خدا کشته شده اند مردگانند,بلکه آنها زندگانی هستند که نزد پروردگارشان روزی داده می شوند(آیه 169 آل عمران)